شيخ صنعان شخصيتى خيالى و موهومى است كه دربارهء او داستانى بدين شرح پرداختهاند :
شيخ مردى خداجوى و پرهيزگار بوده كه مدتى افزون بر پنجاه سال در مكه معظمه با حضور دل عبادت مىكرده و رياضت مىكشيده است . افزون بر چهار صد مريد همواره سر بر آستانش مىسودهاند و از سر صدق و ارادت كمر به فرمانش بسته بودند . وى شبى به خواب ديد كه به پرستش بتى رو نهاده است . صبح ناگهان وقتى از خواب بيدار شد از خواب دوشين چنان دچار شگفتى و پريشان خيالى گشت كه آرام گرفتن نتوانست .
اتفاق را شب بعد و شب ديگر همان خواب در نظرش آمد و بدانسان متفكر و سرگشته شد كه خويشتندارى نتوانست . براى راه يافتن به تعبير خوابش حرم مكه را ترك كرد و روانه روم شد .
مريدانش نيز همراهش شدند . شيخ پس از رسيدن به روم چشمش به دخترى ترسا و زيباروى افتاد و به يك نگاه دل از دستش رفت و چنان گرفتار عشقش شد كه به اميد وصال او ترك دين كرد . شراب نوشيد ، زناربست و بندگى زيبا روى ترسا را به جان خريد . مريدانش چندان كه وى را از آن كار زشت سرزنش و نهى كردند سود نبخشيد . لاجرم او را به حال خود رها كردند و به مكه بازگشتند و دختر ترسا عشق شيخ را بدين شرط پذيرا شد كه به جاى كابين يك سال خوكبانى او را به گردن بگيرد .
از روى ديگر يكى از مريدان شيخ كه هنگام رفتن او از مكه به روم سفر كرده بود پس از مراجعت چون از حال مراد خود آگاه شد نخست ديگر مريدان را تعنت و سرزنش كرد كه چرا شيخ را در چنان شوريده حالى و سرگشتگى رها كردهاند و باز نياوردهاند . سپس خود به روم سفر كرد ، شيخ را يافت و او را از آن شيفتگى بد سرانجام و رسوايى رهاند ، و به راه صواب و صلاح باز آورد . دختر ترسا نيز تحت تأثير اسلام مسلمان شد اما همان روز جان سپرد .
سخن پردازان اين داستان را به كسانى ديگر نيز نسبت دادهاند كه چون شرح آن در اين مقام لازم نمىآيد از ذكر آن درمىگذرد . اما گفتنى است غرض اهل تصوف از پرداختن اين حكايت خيالى اين است كه به كنايت بيان كنند روح هر چند پاكيزه و روشن باشد ، باشد به سببى به ناگاه از طريق صواب و صلاح منحرف گردد و به تيرگى و گمراهى بگرايد و نيز بسا امكان دارد به يمن امداد غيبى روح گم كرده ره دگر بار به نور ايمان روشن گردد .
شيخ على خان زنگنه در سال 985 شمسى برابر 1015 قمرى و 1606 ميلادى به دنيا آمد . شاه سليمان وى را كه در زمان سلطنت شاه عباس ثانى نخست حاكم كرمانشاه و سپس مير آخر سلطنتى بود در سال 1047 شمسى برابر 1079 قمرى به صدارت برگزيد و تا سال 1068 شمسى بر اين سمت بود . او مردى خدا ترس پرهيزگار ، كريم گوهر ، منظم ، ميانه رو و با تدبير بود . هرگز دل به عيش و نوش نمىسپرد ، حتى در جوانى از عشرت جويى بيزار بود . در تمام مدت عمر يك زن بيش نگرفت ؛ به سعد و نحس كواكب و ديگر خرافات اعتقاد نداشت ، از تجمل بدش مىآمد ، رشوه نمىگرفت ؛ انصاف را پيوسته رعايت مىكرد ؛ خطاكاران را نمىبخشيد ؛ هميشه رفتار و اعمال داروغهها را زير نظر داشت ، از مخارج زائد جلوگيرى مىكرد ، و به آبادان داشتن خزانه مىكوشيد ، از اين رو همه درباريان از او بيم داشتند . خانهء خدا را زيارت كرده بود . محاسن
سفرنامه شاردن ( فارسى ) — صفحة 1877
مساهمون: ژان شاردن
ص١٨٧٧