آن گاه خواجه سرايانش را خبر كرد . جسدش را به قم بردند و در جنوب غربى آرامگاه شاه عباس دوم به خاك سپردند .
آنگلبرت كميفر
Engellbert KamPfer
جهانگرد آلمانى خصوصيات جسمى و روحى شاه سليمان را چنين شرح كرده است : متوسط اندام و باريك است و استخوانبنديش ظريف است . صورتش به گاه طفلى و نوباوگى گرد بود اما اكنون كشيده و لاغر شده است .
پوستش پريدهرنگ و روشن است ، پيشانى بلند و باز دارد ؛ چشمانش مانند چشمان مادر چركسىاش درشت است . ابروانش كم پشت ، بينىاش ظريف و برآمده است ؛ ريشش را كه رنگ مىكند نوك تيز است . سخن آهسته مىگويد . هميشه سرش را بالا نگه مىدارد . اسبش را آهسته مىراند و هنگامى بر اسب سوار است به اطراف خود نگاه مىكند . شاه سليمان پادشاهى ناقص خرد و سست راى بود . هرگز به امور سياسى كشور نمىپرداخت . به سخن ديگر سر رشته همه امور كشور به دست خواجهسرايان بود . نوشتهاند وقتى برخى از بزرگان كه از آسانگيرى او به مهام مملكت سخت ناراضى و نگران بودند به وى گفتند كه كشور از سوى تركان كاملا تهديد مىشود ، و اگر براى دفعشان اقدام عاجل و مؤثر به عمل نيايد ديرى نمىگذرد كه بر سراسر قسمتهاى آباد مملكت تسلط مىيابند . در جواب گفت : چه غم ، مرا همين اصفهان بس است .
وى چندان در باده گسارى دلير و بىباك بود كه در اين كار هيچ از يك از درباريان به قدر او حريص نبود . به سخن ديگر وى هميشه مست و بىخويشتن بود . شاه سليمان بر خلاف پدرش شاه عباس ثانى به عيسويان به سختى و بيدادگرى رفتار مىكرد ؛ آنان را نجس مىخواند ، و بزرگانشان را به زندان مىافگند . شاه سليمان شصت و پنج سال پس از مرگ شاه عباس كبير در 29 ژوئيه سال 1694 در 47 سالگى درگذشت .
برخى از محققان نوشتهاند كه شاه سليمان داراى هفت پسر بوده ، اما گروسينسكى كشيش لهستانى عصر صفوى عده پسرانش را سه نفر دانسته و شاهزاده حسين را كه پس از او پادشاهى يافته كوچكترين پسرانش شمرده و آورده است پسر ارشدش به فرمان وى كشته شد و پسر دومش براى اين كه به كنايت عمل زشت پدرش را به وى بنمايد روزى كه او در باغ اختصاصيش گردش مىكرد به بريدن يكى از درختان جوان و شاداب و سرسبز كه در غايت خرمى و ميوهدهى بود پرداخت . شاه سليمان كه از بىخردى معنى كار پسرش را درنيافت به قورچىباشى دستور داد وى را بكشد . قورچىباشى كه مردى دانا و مصلحتانديش بود با بيان سخنان دلنشين و حكيمانه شاه را به هوش آورد چنان كه از كشتن پسرش چشم پوشيد اما به وى گفت از آنچه گفته بود با هيچ كس خاصه با مادر شهزاده سخن نگويد .
قورچىباشى چون شهزاده را دوست مىداشت براى اين كه همواره از خشم و سخط پدرش در امان ماند روزى از آنچه ميان شاه و وى سخن رفته به اشاره با شهبانو گفتگو كرد و اظهار داشت بىآن كه شهزاده را از آن آگاه كند سفارش كند همواره رفتارش به دلخواه پدرش باشد تا زندگيش به خطر نيفتد .
شهبانو از آن جا كه خوى زنان است كه رازدارى نمىتوانند ، آن خبر را به پسر باز گفت و