ز بعد هستى عباس ثانى * صفى زد سكّه صاحبقرانى
نقش شده بود .
شاه صفى پادشاهى خوشگذران و عياش بود و بسى بر نيامد كه به بيمارى سختى گرفتار آمد . اطبا چون از معالجتش درماندند بهانه آوردند كه هم ساعت تاجگذارى پادشاه سعد نبوده و هم خطبهخوان اهليّت و سزاوارى خطبه خواندن را نداشته ؛ بنابراين بايد هم تاجگذارى تجديد گردد و هم نام پادشاه عوض شود .
شاه صفى كه خود بر اثر تربيت نادرست تحت تاثير خرافات بود به گفته طبيبان و اخترگران گردن نهاد . اين بار محلّ تاجگذارى چهل ستون معيّن و شيخ الاسلام ديگرى براى خواندن خطبه انتخاب شد و مراسم تاجگذارى ساعت نه صبح روز بيستم مارس 1668 برابر 1047 سال خورشيدى طىّ تشريفات با شكوهى انجام پذيرفت .
وى كه به حساب مورخان دويست و سى و چهارمين پادشاهان ايران است سلطانى نرمخو ، مهربان ، پوزشپذير ، دادگر ، دوستدار نظم ، اما گرسنه چشم ، ممسك و شهوتران بود .
وى در سه سال اول سلطنتش افزون بر صد بار راه ميان كاخ سلطنتى را تا بيرون شهر قرق كرد تا حرمسرايش را براى گردش به آباديهاى خارج پايتخت ببرد .
در سال 1086 نهمين سال پادشاهى شاه سليمان تركمانان به سركردگى آدينه سلطان به حدود استر اباد و دامغان و سمنان تاختند و غارتگريها و ويرانگريها كردند . شيخ على خان زنگنه صدر اعظم كلبعلى خان شاملو را به سركوبى مهاجمان فرستاد . آدينه سلطان در جريان جنگ به قتل رسيد و سپاهيانش پراكنده گشتند . سردار لشكريان ايران نيز مجروح شد كه پس از مدّتى به همان جراحت جان سپرد .
بزرگترين خوشبختيهاى شاه سليمان اين بود كه در تمام دوران بيست و هشت ساله پادشاهيش همه همسايگان ايران يا ناتوان بودند و آمادگى و جرأت مزاحمت نداشتند و يا سرگرم امور داخلى خود بودند و سوداى جهانگيرى و لشكركشى نداشتند . افزون بر اين صدر اعظمى خداترس و دانا ، با تدبير و درستگار چون شيخ عليخان زنگنه داشت كه تمام امور را به كف كفايت خود گرفته بود . در چنين شرايط مساعد و آرام روابط بازرگانى ايران با كشورهاى خارج توسعهء بسيار يافت و شاه فرصت و مجال پيدا كرد به ساختن بناهاى رفيع و باشكوه در پايتخت و ديگر شهرها بپردازد كه از آن جمله عمارت كم نظير هشت بهشت است كه به سال 1080 سومين سال پادشاهى او ساخته شده است .
سلطنت شاه سليمان در سال 1105 پايان يافت و پس از مرگ وى سلطان حسين ميرزا كه از شش پسر ديگرش بزرگتر بود و بيست و شش سال داشت روز 14 ذى حجه 1105 برابر ششم اوت 1694 به تخت سلطنت نشست .
نوشتهاند تا سه روز پس از مرگ سليمان هيچ يك از خواجهسرايان و محرمان و درباريانش جرأت نداشت نزديكش شود و بفهمد به خواب است تا غش كرده يا مرده است .
پس از اين مدت عمهاش مريم بيگم كه زنى جسور بود به بالينش رفت و دانست كه مرده است