تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سفرنامه شاردن ( فارسى ) — صفحة 1857

مساهمون:

ص١٨٥٧
به پايدارى نيستند با خواجه اسحاق سياوشانى كه مردى رايمند و مصلحت‌انديش بود در اين كار راى زدند ؛ و پس از مذاكرات زياد با فرماندهان سپاه امير ازبك قرار بر اين شد كه سرداران ايران شهر را به اين شرط تسليم كنند كه ازبكان چند فرسنگ از پيرامن هرات عقب بنشينند تا ايرانيان بتوانند با زن و فرزند و بار و بنه خود به سلامت از آن جا دور شوند . در اين احوال عبيد خان اين رباعى مستزاد را به درون شهر فرستاد :
اى اهل هرى ز خاص تا عام شما * از شاه و گدا
دانم كه به هم خورد سرانجام شما * از لشكر ما
چون باعث صلح خواجه اسحاق شده * يعنى كه بود
گبرى بهتر ز شيخ الاسلام شما * در مذهب ما
و مولانا هلالى كه آن روز در شمار محصوران بود در جواب اين رباعى مستزاد را سرود
اى شهره شده به ظالمى نام شما * از شاه و گدا
آزار بود به اهل دين كام شما * اين هست روا
بستيد بر اولاد على نان و نمك * چون قوم يزيد
صد لعنت معبود بر اسلام شما * در مذهب ما
و پس از اين كه عبيد الله خان ازبك در سال 932 بر هرات مسلط شد و عدهء بسيارى از شيعيان را كشت جمعى از بد خواهان به عبيد خبر بردند كه هلالى در هجو او گفته است :
گه در پى آزار دل و جان باشى * گاهى ز پى غارت ايمان باشى
با اين همه ، دعوى مسلمانى چيست * كافر باشم اگر مسلمان باشى
خان ازبك به زجر و گذار وى فرمان داد ، دشمنانش كه بيشتر در شمار سپاهيان ازبك بودند هلالى را كشتند . بارى ، يكى ديگر از پيشامدهاى ديگر دوران پادشاهى شاه تهماسب پناهندگى همايون ، پادشاه هند به دربار اوست . اين ماجرا را توضيحى بيشتر لازم است . همايون پسر ظهير الدين محمد بابر پادشاه تيمورى هندى شب سه شنبه چهاردهم ذى قعده 913 هجرى قمرى برابر 886 خورشيدى در ارك كابل به دنيا آمد . مادرش ماهم بيگم بود ، و همايون از ميان پنج تن ديگر پادشاهان بزرگ دودمان تيمورى هند : بابر ، اكبر ، جهانگير ، شاهجهان ، اورنگ زيب نام ، خودش ، مادرش ، همسرش و استادش ايرانى بودند ، از اين رو به ايران و ايرانيان و فرهنگ ايران بر اطلاق دلبستگى بسيار داشت . مادرش ماهم بيگم از نواده‌هاى شيخ احمد جام بود ، بنابراين از سوى مادر نژادش به ايرانيان مىپيوست . پدرش ظهير الدين كه در سال 932 قمرى زمام سلطنت هند را به دست گرفته بود پس از پنج سال پادشاهى در سال 937 قمرى ، 909 خورشيدى درگذشت و همايون روز نهم جمادى الاول 937 در آگرا جاى پدرش به سلطنت نشست . هشت سال بعد در انديشهء ازدواج افتاد و حميده بانو را كه دخترى زيبا ، هوشمند ، دانا و با وقار بود ، اما از شاهزادگان و درباريان نبود ، پسنديد و خواستگارى كرد . حميده بانو بدين ازدواج تن درنداد و وقتى از او پرسيدند