دگر بار سر از فرمان برادر برتافت . اين بار پس از اين كه گرفتار شد شاه تهماسب او را در قلعه قهقهه بزندان كرد و در آن جا بر اثر زلزلهاى كه در سال 974 هجرى قمرى برابر 945 به وقوع پيوست زير آوار ماند و روزگارش به سرآمد .
سام ميرزا شوخ طبع و عشرتجو بود . گاهى به تفنن شعر مىسرود و اين رباعى از جمله اشعار اوست :
هر گاه كه عشوه آن دلاويز كند * عاشق ز بلا چگونه پرهيز كند
باد است نصيحت كسان در گوشم * اما بادى كه آتشم تيز كند
تحفه سامى كه تذكرهاى در احوال شعر است از آثار اين شاهزاده است . آن را در سال 957 هجرى قمرى - 928 خورشيدى - تأليف كرده است .
ساميل در زورمندى و پهلوانى كم مانند بود و بر سيستان و بلوچستان حكومت داشت . وى پيوسته بر اين آرزو بود كه يزدان به او پسرى كرامت فرمايد و بر اين اميد نذرها و نيازها كرد .
سرانجام مراد يافت و همسرش فرزندى زاد زيبا ؛ اما موهاى سر و ابروانش جملگى سپيد بود .
سام را خوش نيامد . او را برگرفت و بر سر كوهى نهاد تا يزدان آنچه خواهد بر او روا دارد .
سيمرغ نوزاد را از ستيغ كوه در ربود . به آشيان خود برد و با جوجگانش بپرورد .
چون هفت سال بر اين ماجرا گذشت شبى سام به خواب ديد كه طفلش زنده است . به جستجويش برخاست ، و سيمرغ طفلش را به او باز داد و نيز يكى از پرهايش را به وى بخشيد تا اگر روزى مشكلى برايش پيش آيد بسوزاند تا سيمرغ بدان نشان به ياريش شتابد
سام پسرش را دستان و عنوانش را زال زر نهاد و منجمان را فرمود در طالعش بنگرند .
همگى گفتند نيك بخت و بلند نام خواهد شد .
پس از سالى چند سام زال را در سيستان به جاى خود نشاند و به هندوستان سفر كرد .
زال در مدت غيبت پدرش غالبا با دانشمندان و بخردان به صحبت مىنشست ، و از آنان دانش مىآموخت . گاهى نيز به شكار مىرفت .
روزى تصميم كرد براى آگاهى يافتن از حال مردمان به نقاط مختلف منطقه حكومت خود سفر كند . بدين خيال زمام حكومت را به دست يكى از فرماندهان معتمد و لايق سپرد و با تنى چند از مركز فرمانروايى خود بيرون شد و ديهها و شهرها را پشت سر نهاد تا به كابل پايتخت مهراب رسيد . پادشاه كابل به گرمى و مهربانى او را پذيرفت و روزها وى را با خود به شكار مىبرد و مدتى چند به انواع محبت او را گرامى مىداشت و چون خواست به سيستان بازگردد به وى تحفههاى كرامند و گرانبها داد .
چون زال از او جدا شد و رو به جايگاه حكومت خويش نهاد به همراهانش گفت :
مهراب پادشاه كابل چه بزرگمنش ، پاك نهاد ، پاكيزه خو ، ميهماننواز با ادب و بخشنده است :
و يكى از آنان گفت : او دخترى تازهجوان و تازه روى دارد كه در زيبايى و خوشاندامى و طنازى و دلفريبى و خوشخويى بىمانند است ، و چندان از اين سخنان وسوسهانگيز بر زال خواند كه ناديده دل به دختر باخت و چنان كه مردمان مشتاق بهشتند به عشق آن بهشتى روى