تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سفرنامه شاردن ( فارسى ) — صفحة 1843

مساهمون:

ص١٨٤٣
يافت ، داستانش را بازگفت . شاه وى را نواخت مهتر خنياگران دربار خود كرد . سعدى شاعر بلند نام ايران در دهه اول يا دوم قرن هفتم در شيراز به دنيا آمد . و در مدرسه نظاميه اين شهر تحصيل كرد و مدتى از خرمن دانش ابو الفرج بن جوزى و شيخ شهاب الدين ابو حفص عمر بن محمد سهروردى بهره برگرفت . پس از سفرهاى دور و دراز در اقطار جهان و بازگشت به شيراز در دستگاه سعد بن ابى بكر بن سعد بن زنگى تقرب بسيار يافت و تخلص خود را از نام او گرفت . از زندگى اين شاعر نامى اطلاعات دقيق و جامعى در دست نيست . از او سه كتاب گرانمايه و ماندگار به يادگار مانده است : غزليات كه بهترين و زيباترين نمونه‌هاى غزل است . بوستان كه شيخ اجل به نام اتابك ابو بكر بن سعد در سال 655 قمرى در ده باب به بحر متقارب سروده و مشتمل بر حكايات موعظت‌آموز و ره‌آموزندگى است . گلستان كه در سال 656 به نام ابو بكر در هشت باب به نثر و نظم پرداخته و داراى زيباترين حكايتها به لطيف‌ترين عبارتهاست . وى در سال 694 در شيراز رخت به ديگر سراى كشيده است . سقراط كه معنى نامش چنگ‌زننده به عدل است ، در سال 469 پيش از ميلاد در آتن به دنيا آمد . پدرش سفرونسقس كه جز او دو پسر ديگر داشت سنگتراش و مادرش قابله بود . در حدود سى سالگى با كانتيپه كه دخترى كم‌عقل و بىحيا بود ازدواج كرد . به اين سبب اين دختر شوخ چشم كم خرد را به همسرى برگزيد تا در برابر بديهايى كه خلق بر او روا مىدارند نيز شكيبا باشد . وى روزى به استادش فيثاغورث گفت : چرا آزادم نمىگذارى كه آنچه را تقرير مىكنى بنويسم ؟ استاد جواب داد : چه چيز ترا به استفاده كردن از پوست حيوانات مرده ، و پرهيز از خاطره‌هاى خوب و پاكيزه برمىانگيزد ؛ به خاطر بياور اگر وقتى كه در راهى مىگذرى كسى از تو چيزى بپرسد كه به خاطر نسپرده‌اى و ناچار شوى به خانه به روى ، به پوستها نظر كنى و پس آن گاه جواب بگويى ناراحت نمىشوى ؟ اين دانشمند نامى پيوسته با جوانان به بحثهاى فلسفى مىپرداخت و آنان را به حقيقت‌جويى و فضيلت‌شناسى تشويق و رهنمايى مىكرد ، و چون گفته‌هايش شيرين و دلنشين و پر مغز بود در دل جوانان مىنشست ، و پيوسته گروهى انبوه در محضرش بودند . پادشاه وقت به سقراط جامه‌اى ابريشمين و زربفت و مرصع به دانه‌هاى گرانبها فرستاد . حكيم نگرفت و گفت مرا هيچ نياز به سنگ‌ريزه‌هاى زمين و لعاب كرمان نيست و آنچه بايدم دارم . وقتى بزرگان كاهنان دريافتند كه سقراط شاگردان و مريدانش را با گفته‌هاى شيرين خود از بت‌پرستيدن روگردان مىكند و به خداى يگانه مىخواند به دشمنى با او برخاستند و يازده نفر از داوران به قتلش فتوا دادند و او را براى آخرين دفاع از خود به زندان انداختند با اين كه مريدانش وسيله فرار وى را از زندان فراهم كردند ، حكيم به پاس اطاعت از قانون گريخت
سفرنامه شاردن ( فارسى ) — صفحة 1843 | ژان شاردن / اقبال يغمايى