تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سفرنامه شاردن ( فارسى ) — صفحة 1801

مساهمون:

ص١٨٠١
اين كه بر اثر اين زلزلهء سخت قسمتى از شهر ويران شد ، تا چهار ماه گاه گاه همچنان زلزله‌هاى خفيف به وقوع مىپيوست . چهارمين زلزله روز شنبه بيستم رمضان سال 704 قمرى 683 خورشيدى - برابر 1304 ميلادى ؛ و پنجمين زلزله در سال 746 قمرى - 724 خورشيدى - مطابق 1345 ميلادى ، ششمين زمين لرزه به سال 840 قمرى - 815 شمسى ، 136 سال بعد از پنجمين زلزله اتفاق افتاد ؛ و هفتمين زلزله در سال 957 قمرى - 928 خورشيدى برابر 1550 ميلادى روى نمود كه مدت شش روز همچنان گاه به گاه ادامه داشت ، و بر اثر وقوع آن كوهى واقع در نزديك تبريز چهار قسمت شد ؛ و در شامگاه آدينه چهارم ماه ذى قعدهء سال 1050 قمرى - 1019 خورشيدى برابر پنجم فوريه 1641 كه شبى بسيار سرد بود و برف به شدت مىباريد و مردمان همگى از صولت سرما به خانه‌هاى خود پناه برده بودند ناگهان شهر بر اثر زلزله چنان لرزيد كه بسيارى از عمارات رفيع و باشكوه از جمله شنب غازان - شام غازان و مسجد عظيم و زيباى استاد شاگرد فرو ريخت . آباديى كه بر بلندى كوهى بنا شده بود به زمين فرو رفت . همچنين گله‌بانى با گوسفندانش در مغاكى كه پديد آمد فرو شد و ناپديد گشت ؛ بسيارى از مردگان از گور به در افتادند . اين زلزله مدتى دراز به طور خفيف ادامه داشت و بر اثر آن 590 مرد ، 5144 زن و 1485 دختر و پسر جانباختند و تنها 12982 خانه خراب شد . شش سال بعد يعنى در سال 1056 قمرى - 1024 خورشيدى - زلزلهء ديگرى در تبريز اتفاق افتاد . گروهى كشته شدند ، و قسمتى از بارو و برجهاى شهر و بسيارى خانه خراب شد . شگفت اين كه چهار سال بعد نيز در تبريز زلزله‌اى وحشتناك اتفاق افتاد و ويرانيها به بار آورد . مير بقاى بدخشى در اشاره بدين حادثه مهيب منظومه‌اى پرداخته كه برخى از ابياتش اينست :
چه پيش آمد زمين و آسمان را * كه بد مىبينم اوضاع جهان را
چه سر زد يا رب از ما ناگهانى * كه نازل شد بلاى آسمانى
حوادث با هم از هر گوشه جستند * طلسم خاك را درهم شكستند
نورديدند درهم خشم و كين را * ز جا كندند بنياد زمين را
سواد دلنشين ملك تبريز * شد از فرط تزلزل وحشت انگيز
تزلزل آن چنان رفعت گزين شد * كه سقف آسمان سقف زمين شد
ز وحشت لرزه بر مردم درآويخت * كه رنگ سرمه از چشم بتان ريخت
چنان شد در جهان جاى سكون تنگ * كه بىآهن شرر جست از دل سنگ
تزلزل آن چنان شد خانه‌افگن * كه جان بيرون دويد از خانهء تن
شكست آوردش از بس لرزه در پيش * كمان شد گوشه‌گير از خانهء خويش
ز بس ديدند خلق از خانه‌ها رنج * بساط از خان و مان برچيد شطرنج
شد از بس خانه‌ها را رخنه در كار * نمىگرديد گرد خانه ديوار
درين بام كهن بام و درى نيست * كه در بالين هر خشتش سرى نيست