گذشته بود به آسانى و غايت درستى . و نيز ديگر كارها كه از بسيارى نتوان شمردن . و اين آلت را پشت است و شكم و روى و اندامهاى پراگنده ، و ايشان را به هم آرد قطبى كه به ميان اوست . و هم بر اين آلت صورتهاست و خطها ، و هر يكى را نامى است و لقبى نهاده مر دانستن را .
جملهء اسطرلاب گرد است و از گردى او به يك جاى افزونى دارد بيرون آمده ، نامش كرسى . و اندر او سولاخى است آويزه را و حلقهاى اندر وى . و به مركز اسطرلاب سولاخى است و اندر او قطب مىگردد . و اندر قطب اسبكى همى درآيد تا قطب بدان بتواند داشتن آنچ به دو اندر آمده است . و بر پشتش پارهايست دراز چون مسطره ، و بر قطب همى گردد نامش عضاده ، به هر دو سرش نوككهاى تيز بيرون آمده ، و هر دو را مريهاى عضاده خوانند . و فروتر از آن سوى ميانه ، دو پاره است چهار سو ، و بر روى عضاده بر پاى خاسته ، نامشان لبنهاى خشتك و نيز هدفه خوانند ، اى نشانهاى كه بر او تير زنند . و به ميان هر يكى از اين دو خشتك ، سولاخى است تنگ ، نامش سولاخ شعاع ؛ و گر نيز گويى سولاخ نگرستن شايد . و اما روى اسطرلاب آنست كز آن سوى پشت اوست . و گرد بر گرد او ديواركى است نامش حجره ، و اندرونش بر روى صحيفهايست دريده ، نامش عنكبوت ؛ و نيز شبكه گويند . و اندرين دايرهايست تمام ، و بر وى نامهاى دوازده برج نبشته و نامش منطقه البروج ؛ و ز او از سر جدى چيزكى تيز بيرون آمده است خرد نامش مرى مطلق بىصفت . و چون عنكبوت را بگردانى ، هميشه اين مرى مر حجره را ببساود .
و گرد بر گرد منطقه نوكهايى تيز است بيرون آمده از پارههاى چون سه سو ، و نام كواكب ثابته بر آن نبشته . و آن سركهاى تيز را مريهاى كواكب خوانند . و چون فرس از قطب بيرون آرى عنكبوت و صحيفهها جدا شوند ؛ و اين صحيفهها زير عنكبوت باشند . هر روى آن عرض شهرى را كرده يا عرض اقليمى را .
اما بر پشت او چون برابر خويش گيرى ، و كرسى زبر سوى باشد ، آن قطرش كه بر پهناش هست از دست راست تو تا دست چپ او را خط افقى خوانند . و نيز خطّ مشرق و مغرب خوانند ؛ آن چهار يك چپ از نيمهء زبرينش ربع ارتفاع خوانند و به نود پارهء راست بخش كرده است .
آن را اجزاء ارتفاع خوانند ، و آغازشان از خط افقى است ، و به نود رسد برابر نيمهء كرسى . و پنجگان آن يا دهگان زبرش نبشته بود به حروف جمل ، و آن چهار يك كه برابر ربع ارتفاع است او را ربع ظل خوانند . و قسمت كرده است به انگشتهاى سايه . و آغازش از آن قطر است كه از نيمهء كرسى همى آيد ؛ و نهايتشان را حد نيست . زيراك آن جان سپرى شوند كجا اسطرلابگر عاجز شود از جهت تنگ شدنشان . فاما آنچ بر عنكبوت است آنست كه پيشتر گفتيم ؛ و اما آنچه بر صحيفهها بود نخست بر هر روى سه دايره بود متوازى . بزرگترينشان كه بيرونتر است و از مركز دور تر ، و به كرانه صحيفه نزديكتر نامش مدار جدى است ، و خردترينشان كه اندرونتر است و به مركز نزديكتر نامش مدار سرطان ؛ و ميانگى نامش مدار حمل و ميزان .
و به هر صحيفهاى بر دو قطر است كه رويش را به چهار پاره راست همى بخشند . آن
سفرنامه شاردن ( فارسى ) — صفحة 1762
مساهمون: ژان شاردن
ص١٧٦٢