تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سفرنامه شاردن ( فارسى ) — صفحة 1755

مساهمون:

ص١٧٥٥
ابو ريحان و ابن الخمار همان جا ماندند . وقتى محمود از گريختن ابو على سينا آگاه شد به ابو نصر كه در صورتگرى چيره‌دست بود دستور داد تصويرش را بكشد و صورتگران ديگر شبيه آن بسيار رسم كنند تا به هر جا بفرستد تا هر كس او را بيابد بگيرد . ابو سهل مسيحى در راه سفر در بيابانى دراز دامن از رنج تشنگى جان سپرد . ابو على به زحمت بسيار ، نيم جان خود را به ابيورد رساند ، و با اين كه سخت فرسوده و ناتوان شده بود از بيم آن كه مبادا شناخته و دستگير شود شتابناك راه ابيورد در پيش گرفت . در آن شهر نيز نماند و به جرجان رفت ، به طبابت پرداخت و مال اندوخت . مقارن اين احوال خواهر زادهء قابوس امير آن سرزمين بيمار شده بود . هيچ طبيبى دردش را نمىشناخت و درمانش را نمىتوانست . قابوس را خبر دادند كه زمانى است طبيبى حاذق بدين شهر درآمده و هر بيمار را و گرچه دردش سخت و سنگين باشد درمان مىكند . شيخ را به بالين بيمار بردند . نبضش را گرفت ، قاروره خواست ، دمى چند سر به جيب تفكر فرو برد و پس آن گاه گفت مرا كسى بايد كه همه كويها و خانه‌هاى شهر را بشناسد . چنان كس را آوردند . بعد از اين كه مجلس را جز او و بيمار از همه كس پرداخت نبض بيمار را گرفت ، آن شخص را نشاند و گفت نام محلات شهر را يكان يكان بر زبان آورد . چون نام محلّى بر زبانش گذشت ضربان نبض بيمار شدت گرفت . سپس به آن شخص فرمود نام خانه‌هاى آن محلت را بگويد . بيمار چون نام خانه‌اى را شنيد در نبضش شدتى پديد آمد . آن گاه به كسى كه ساكنان آن خانه را مىشناخت فرمان داد نام يكايك آنان را بر زبان آورد . نبض جوان به شنيدن نام يكى از ايشان بيش از بارهاى ديگر به ارتعاش درآمد . سپس ابو على به نزديكان قابوس گفت اين پسر جوان بر فلان دختر كه در فلان خانه فلان محلت است عاشق شده و شور عشق وى را چنين بيمار كرده و از پا انداخته است . چون حقيقت حال بر قابوس آشكار شد از بو على سينا پرسيد چگونه بدين راز راه يافتى . گفت پس از معاينه بيمار جمله اعضايش را سلامت يافتم . دانستم بيماريش جسمانى نيست و بدين تدبير كه كردم دردش را يافتم . قابوس گفت : اى دانشى مرد اين هر دو خواهر زادگان من ، و با هم خاله زادگانند . ساعتى سعد اختيار كن تا ايشان را به هم پيوند دهيم . و چون اين ساعت معين گشت افتراق آن دو به اقتران انجاميد . از روى ديگر قابوس از روى تصوير ابن سينا كه به جرجان رسيده بود ابن سينا را شناخت و روز به روز بر حرمتگزارى وى افزود ، و سرانجام چندان نزد سلطان محمود از او پايمردى و شفاعت كرد كه شاه غزنوى از تعقيب و آزار وى چشم پوشيد . چنين روى نمود كه مقارن اين احوال مردمان سرزمينى كه زير فرمان قابوس بودند بر او شوريدند ، و وى را كشتند و اوضاع جرجان منقلب شد . در چنان شوريدگى ابو محمد شيرازى كه به تحصيل فلسفه رغبت بسيار داشت از ابو على التماس كرد ، اين علم را به دو بياموزد . شيخ درخواست او را پذيرفت . ابو محمد شيرازى كه مردى متمكن بود نزديك خانه خود براى وى
سفرنامه شاردن ( فارسى ) — صفحة 1755 | ژان شاردن / اقبال يغمايى