بوده و جانشينانش نيز پادشاهانى بىرحم و خونريز بودهاند اين خصايص نيكو را از ميان برده ، از يك سو تجمل جويى و شهوترانى ، و از سوى ديگر مطالعهء زياد ادبيات آنان را سست عنصر ، - و اگر جرأت كنم كه بگويم - ضعيف و زن صفت بار آورده است . اما آنچه بيش از همه مايهء ضعف و انحطاط اخلاقى آنان شده حسادت و رسوخ استبداد در جامعه ، مىباشد . پادشاهان و فرمانروايان چنان قدرت و قوت يافتهاند كه به اندك بهانهء بد گمانى خون افراد دانا و هوشمند و صاحب شخصيت را به خاطر اين كه هنرمند ، نكته سنج و دانشورند مىريزند . شاه عباس بزرگ چون در ميان سپاهيان ، و دور از آلودگيهاى دربار بار آمده بود در فنّ آرايش سپاه و طرح نقشههاى جنگى مهارت بسيار داشت ، و جنگاورى آزموده بود ؛ اما مقتضيات دربار و سياست سلطنت وى را در كار تربيت فرزندان به راهى دور از صواب و مصلحت سوق داد . او فرزندانش را در حرمسرا و زير نظر زنان و خواجه سرايان تربيت مىكرد زيرا بيم داشت قورچيان كه ركن اصلى و ستون سپاهيانش بودند و در شمار اعيان و اشراف بودند يكى از افراد خانوادهء وى را به جاى او بر تخت سلطنت بنشانند . از اين رو به منظور پيشگيرى بدخواهى و شورش احتمالى آنان به لطايف الحيل آن دسته از سپاهيان را كه از قورچيان تشكيل يافته بود بر هم زد تا با قدرت و استبداد بيشتر بر سپاهيان و طبقات مختلف مردم حكومت كند و براى توجيه عمل خويش به بزرگان محرمش مىگفت كه شنيده است عدهاى از بدخواهانش كمر به نابودى وى بستهاند . اين بدگمانى چنان در دل و انديشهاش نفوذ يافته بود كه چند تن از رازدارانش را به كشتن پسر ارشدش مأمور كرد . زيرا يك روز كه پسر ارشدش را از حرمسرا نزد خود خوانده بود ديد كه بزرگان دربار و فرماندهان سپاه با چه شوق و علاقهمندى و سرسپردگى به او مىنگرند .
البته پس از اينكه پسر ارشد شاه كشته شد از انديشهء بد و فرمان بىرحمانهء خود سخت پشيمان گرديد ، و اين ندامت تا آخر عمر مايه ناراحتى وجدانش بود ، و براى اين كه اندكى از بار گناه و خطاى خود بكاهد ، به هنگام مرگ ، فرزند ارشد پسر مقتولش را وليعهد خويش كرد .
واقعيت اين است كه پادشاهان همواره نسبت به پسران بزرگ و جاهمندان مهمّ دربار و فرماندهان ارشد سپاه خود بدگمان بودند ، و چنان كه گفتم پسران خود را چنان سست و ضعيف و بىاراده پرورش مىدادند كه نه تنها از عهدهء اداره كردن مهام امور مملكت برنمىآمدند ، بل كه قابليت و استعداد امور جزيى را نداشتند . اينان پس
سفرنامه شاردن ( فارسى ) — صفحة 1188
مساهمون: ژان شاردن
ص١١٨٨