تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سفرنامه شاردن ( فارسى ) — صفحة 1153

مساهمون:

ص١١٥٣
هوسهاى جنون آميز پادشاه امنيت و دل آسوده ندارد در مقابل خودراييها و سوداهاى شاه پرهيزگارى ، درستگارى ، خدمات صادقانه ، ايثار و حق صحبت قديم ، و فضايل ديگر به جوى نمىارزد ، و وى به يك اشارهء چشم ، و به چند كلمهء نسنجيده كه از دهانش بيرون مىشود بر همهء اين محاسن خط بطلان مىكشد ، و بخردان جهانديده و عمر پيموده و روشن ضمير را عزل و خوار مىكند ؛ داراييشان را مىستاند و به خاك سياهشان مىنشاند ، و اين همه تطاول و ستمگريها را در حقّ كسانى روا مىدارد كه نه خطايى از آنان سر زده ، نه گناهشان معلوم شده و نه محاكمه شده‌اند . از روى ديگر مىتوان گفت حكومت ايران و تركان عثمانى به تقريب قرين يكدگرند و هر دو مبتنى بر ديانت اسلامند ، با وجود اين امپراتوران عثمانى به قدر پادشاهان ايران خودكامه و مستبد و بىپروا نمىباشند . مثلا پادشاه عثمانى اگر خطاى منكرى بر يكى از بزرگان دربار بگيرد ، در مورد كشتن وى با مفتى يا مجتهد بزرگ مشورت مىكند ؛ اما پادشاه ايران نه تنها با بزرگان دين يا بخردان راى نمىزند بل كه اين زحمت را بر خود نمىپسندد كه به فرمانهايى كه دربارهء كشتن بىگناهان مىدهد ، دمى بينديشد ؛ و شايد اختلاف ميان اين دو روش ناشى از اين باشد كه امپراتورى عثمانى متشكل از قسمتهاى مجزا و جداگانه ايست كه انضمام آنها به هم بر اثر وجود عواملى ثابت و پايدار مانده ، اما در ايران نه چنين است ، از اين رو پادشاه ايران مىتواند بدون پروا فرمان قتل بزرگان را بدهد . آنچه دربارهء خودكامگيها و شكنجه‌ها و قتل نفسهاى پادشاهان ايران گفتم و شرح دادم كه او بىهيچ احساس ناراحتى و نگرانى به قتل كسان فرمان مىدهد بيشتر در مورد بزرگان دربار و معشوقگان و اهل حرمش صادق است ، زيرا در ميان اين دو طبقه چندان ماجراهاى خونين و دردناك روى مىدهد كه شقاوتها و سفاكيهاى پادشاه به طبقات ديگر گسترش نمىيابد . به ياد دارم يك روز رستم خان كه يكى از بزرگان و جاه‌مندان دربار بود پس از مرخص شدن از حضور شاه به ديدنم آمد . او كه شادمان و خندان بود آينه‌اى به دست گرفت ، و در حالى كه دستارش را بر سرش مرتب مىكرد و متبسّم بود به من گفت : هر وقت شاه بر اثر مى زدگى مست و خراب ، و يا خشمگين مىشود ، هيچ يك از حاضران حضورش بر جان و مال خود ايمن نيست . به يك دم بر نزديك‌ترين و گرامىترين و مقربانش خشم مىگيرد ، غالبا دست و پا مىبرد ، گوش و بينى قطع
سفرنامه شاردن ( فارسى ) — صفحة 1153 | ژان شاردن / اقبال يغمايى