تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سفرنامه شاردن ( فارسى ) — صفحة 1146

مساهمون:

ص١١٤٦
مىشمرد ، دخترزادهء شاه عباس كبير بود ، و چون پدرش دانش مردى بزرگوار و شايسته بود مادرش را به زنى به او داده بودند ، و او خود پسر عمه پادشاه آن زمان بود . اين پسر در آن وقت بيست ساله بود و چشمانش را ميل نكشيده بودند . و اين اتفاقى عجيب بود زيرا هر پسرى كه در خانوادهء سلطنتى به دنيا مىآمد مصلحت را چشمانش را كور مىكردند يا چندان به او شير نمىدادند تا از گرسنگى بميرد . اين پسر به سبب علاقهء بسيارى كه شاه صفى به مادرش كه عمه‌اش بود داشت از بلاى كورى رسته بود . بارى ، مدت شش ماه هيچ كس متعرض ملا قاسم نشد و او هر چه در دل داشت بر زبان مىآورد ، و روحانيان هم در باطن از او پشتيبانى مىكردند . پس از اين مدت چون شاه انديشيد كه بسا ممكن است سخنان ملّا مايه غوغا شود فرمان داد او را به شيراز ببرند ؛ و به شيخ الاسلام نيز دستور داد پسرش را در قصر خودش حبس كند . مردم هم چون پس از صدور فرمان شاهى خبرى از ملا قاسم نشنيدند پنداشتند ميان راه وى را در گودالى ژرفناك و پر از سنگ انداخته‌اند . شيخ الاسلام هم پس از شنيدن فرمان شاه دست پسرش را گرفت ، هر دو بر در كاخ او ايستادند ، و چون شاه بيرون شد هر دو خود را در پاى او انداختند ، و شيخ الاسلام گفت اگر شهريار بر ما بد گمان است به كشتن ما اشارت فرمايد . شاه آنان را نواخت ، به خانه‌شان فرستاد و به ايشان خلعت داد ، و خلعت نشان لطف و عنايت پادشاه مىباشد . پس از انتقال ملا قاسم به شيراز هيچ كس دربارهء او سخنى نگفت ، و كسى نگفت كجا رفت و چه شد . هواداران و محركانش نيز چيزى نپرسيدند . همچنين به رئيس ديوان كه مريد و معتقد راستينش بود حرفى نزدند ، و من بسيارى از روحانيان و اهل منبر و دانش و ادب و شخصيتهاى برجسته را ديده‌ام كه همه بر اين اعتقاد بودند و از عقيدهء خود دفاع مىكردند . دومين نكتهء قابل توجه اين كه با وجود همهء آنچه بيان كردم ايرانيان صادقانه فرمانهاى پادشاه خود را واجب الاطاعه مىدانند ، و به رضا و رغبت فرمان مىبرند ، و به تحقيق مىتوان باور كرد مردم ايران مطيع‌ترين ملتها نسبت به پادشاه خود مىباشند . آنان چنين گمان مىكنند كه همهء سلاطين به طبع بيدادگر و خود رايند ، و بايد به همين چشم به ايشان نگريست و فرمانهاى آنان را و گر چه بر خلاف عدل باشد ، به شرط اين كه با احكام دين مباينت نداشته باشد بناچار بايد پذيرفت . آنان بر اين باورند كه
سفرنامه شاردن ( فارسى ) — صفحة 1146 | ژان شاردن / اقبال يغمايى