خان كه در آن هنگام آنجا حضور داشت با اين كه هنوز منصب صدارت عظمى به او تفويض نشده بود ، چون جان آن سه را در خطر ديد درنگ را جايز نشمرد بفور خود را در پاى شاه انداخت ، زانوانش را در بغل گرفت و عفو مغضوبان را طلب كرد . پادشاه دمى درنگ كرد ، سپس گفت : تو آنى كه به اجابت مستدعيّات خود در حضور من كاملا اميدوارى ، اكنون كه از نو مقام بلند صدارت عظمى را به تو مىسپارم آنچه را مىطلبى اجابت مىكنم . شيخ على خان عرض كرد : شاها ، من يكى از چاكران درگاه توام ، و پيوسته گوش بفرمانم تا آنچه گويى بكنم .
به شنيدن اين سخنان خشم شاه فرو نشست ؛ مغضوبان را بخشيد ، و بامداد روز بعد براى صدراعظم جامهاى به عنوان خلعت فرستاد . افزون بر اين اسبى با زين و برگ زرنگار مرصّع به جواهر ، يك شمشير و يك خنجر گوهرآگين با قلمدان و فرمان صدارت ، و ديگر لوازم اين مقام بزرگ براى وى ارسال داشت .
چنان كه پيش از اين آوردم شيخ على خان چهارده ماه پيش ، از صدارت عزل شده بود امّا چون مغضوب و طرد و تبعيد نشده بود گاهگاه به اختيار در دربار حضور مىيافت . در مدّت عزل وى شاه صدراعظمى انتخاب نكرده بود ، و بر خلاف مرسوم و معمول امور صدارت را سه تن از بزرگان دربار اداره مىكردند .
علّت عزل شيخ على خان از صدارت اين بود كه به بهانهء كهولت و پيرى و حفظ حيثيّت مقام و اعتبار صدارت ، و پاسدارى عنوان شيخوخت و حرمتدارى زيارت مكّه معظمه از آشاميدن شراب خوددارى مىكرد . شاه وقتى او را در خلوت مىيافت و مىديد در برابر اصرار وى همچنان از خوردن شراب سرباز مىزند سخنان تلخ و ناسزاوار به او مىگفت ، و آن مرد درستگار و خداترس را رنجه و آزار مىكرد . حتى يكبار ضرباتى بر او وارد آورد . همچنين چند بار گماشتگانش به دستور وى سر و رو و لباس شيخ را به شراب آلوده كردند ، و در حال مستى و بىخودى از اين گونه بدرفتاريها چندينبار نسبت به وى اعمال كرده بود . با وجود اين چون شيخ داراى فضايل و سجاياى برجسته بود ، و مدبّر و خداترس و حافظ منافع دولت و ملت بود شاه باطنا وى را بسيار دوست مىداشت ، و در خور اين دوستدارى بود زيرا بزرگ مردى روشنبين ، پيشنگر ، مردمدوست ، و متفكّرى بلندانديشه بود . اما به سبب تعصبى كه به مسلمانى و مسلمانان داشت با مسيحيان بر سر صلح و صفا نبود ، و اگر در اين مورد بخصوص كوركورانه از تعصبات دينى پيروى نمىكرد مسيحيان نيز صميمانه حامى و
سفرنامه شاردن ( فارسى ) — صفحة 550
مساهمون: ژان شاردن
ص٥٥٠