تماشاچيان و روبهروى آنها برپا مىكنند ، و وقتى همهء ابزار و اثاثهء كار نمايش را آماده كردند دانه يا درختى را كه مقتضى فصل است در دست مىگيرند ، و ضمن خواندن اوراد و اذكار و درآوردن اداها و اطوارهايى كه مخصوص خودشان است و در چنين مواقع بروز مىدهند دانه را در وسط خيمه مىگذارند و روى آن خاك مىريزند و آبيارى مىكنند ، و سپس چهارگوشهء خيمه را تا مىكنند . در اين هنگام شعبدهگر ميان چادر و تماشاچيان مىايستد و براى منصرف كردن ذهن تماشاگران از دانه و چادر به اجراى شعبدهبازيهاى ديگر مىپردازد . در همين هنگام يكى از همدستانش چنان كه تماشاگران متوجه نشوند زير چادر مىخزد ، و شاخه برگدارى از نوع همان درخت كه هستهاش را به خاك كردهاند در محلّ دانه مىنشاند و مىرود . در اين موقع شعبدهگر اصلى شاخهء سركشيدهء درخت را به تماشاگران نشان مىدهد ، و آن گروه زود باور سادهلوح به تصوّر اين كه بر اثر اوراد و اذكار وى دانه در اندك زمان شاخى شده ، هلهلههاى تحسينآميز و شگفتانگيز مىكنند . در اين وقت يكى از همكاران شعبدهگر براى جلب توجه بيشتر تماشاگران و تحميق ايشان زير بغل يا نقطهء ديگرى از بدنش را اندكى مىشكافد و خونى را كه خارج مىشود پاى آن شاخه مىريزد . در اين هنگام ديگر افراد شعبدهگر براى انصراف خاطر تماشاچيان از نو به خواندن ورد و ذكر و عزايم و تردستيهاى ديگر مىپردازند يكى از آنها دامن خيمه را فرو مىافگند تا تماشاگران شاخه را نبينند ، و گروه شعبدهبازان بدينگونه پنج يا ششبار به عمليات خود ادامه مىدهند تا همكارشان در فرصتهاى مناسب ، و طىّ مدت يك يا دو ساعت بتواند به جاى شاخهء كوچك شاخهء بزرگتر و ميوهدار بنشاند ، و تماشاگران جاهل و سادهلوح باور مىكنند كه شعبدهبازان بر اثر خواندن اوراد و عزايم مخصوص توانستهاند در مدت يك يا دو ساعت هستهاى را به درختى ميوه ده تبديل كنند .
اولينبار كه من اين شعبدهبازى را ديدم خواستم به خيمهء ايشان نزديك شوم و طرز عمليات محير العقول ! آنان را ببينم . نگذاشتند . به ايشان گفتم خودشان نيز به چادر نزديك نشوند و چند قدم دور از آن هنرنمايى خود را به منصّه ظهور رسانند ، نپذيرفتند . رها كردم به كارشان ادامه دهند ، اما دو نفر را گماشتم تا دقيقا به نحوهء كارشان توجه كنند . آنان نيز به همان نتيجه رسيدند كه من قبلا دريافته بودم .
اين شعبدهبازيها را من در چند كشور ديگر نيز ديدهام ، و همه بدينسان
سفرنامه شاردن ( فارسى ) — صفحة 788
مساهمون: ژان شاردن
ص٧٨٨