مردانه به جنگ مىكوشند ، اما من بر خلاف ايشان عقيده داشتهام و معتقدم كه ايرانيان خصلت جنگجويى و سرورى و مهترى را از كف دادهاند و چنان غرق خوشگذرانى و لذّتجويى شدهاند كه از چنين مسائل و تفكّرات و انديشههاى بلند جدا ماندهاند .
آنان راحت و آسايش را برتر و لازمتر از جنگ و ستيز و آويز مىشمارند ، و مىگويند از جنبشهاى عظيم و جنگافروزى جز ويرانگرى و خسارت حاصلى برنمىخيزد .
ايرانيان در خرج كردن دارايى خويش از همه جهانيان پيشى گرفتهاند ؛ در انديشه فرداى خود نمىباشند ، هرچه پول از هر راه به دستشان بيفتد در مدتى كوتاه مصرف مىكنند ، و اصولا طرز اندوختن مال و فوائدش را نمىدانند ، فى المثل اگر پادشاه پنجاه هزار يا صد هزار ليور به كسى ببخشد ، يا از جايى ديگر چنين مبلغ گزافى حاصلش شود ، در مدتى كمتر از پانزده روز همهء آن پولها را صرف تهيهء لوازم تجمل و لذتجويى از قبيل متعه گرفتن ، خريدن كنيز و غلام ، اثاثهء گرانبها ، لباسهاى سنگينقيمت و امثال آن مىكند . هرگز به عواقب سوء كار نادرست و زيانبارش نمىانديشد ، و اين خيال در خاطرش نمىگذرد كه اگر از نو چنين پول گزاف و بادآورده به دستش نرسد پايان كارش چه خواهد بود . از اينرو بىگمان پس از سپرى شدن دو يا سه ماه ديده مىشود كه شخص موصوف ناچار مىشود تمام آنچه را كه از سر هوس خريده بر اثر استيصال و شدّت نيازمندى يكانيكان بفروشد ؛ ابتدا اسبها ، سپس غلامانش را مىفروشد ، بعد صيغهها و نوكرانش را رها مىكند ، و در آخر حتى لباسهايش را به معرض فروش مىگذارد ؛ و من هزار بار نظاير اين اتفاقات را به چشم خود ديدهام ؛ و شگفتانگيزترين اين وقايع اين كه خواجهاى بود كه ده سال فراشباشى خلوت پادشاه ، و از جملهء مقربان و صاحب اعتبار و قدرت بود . همهء بزرگان به فرمانش بودند . هرچه مىخواست مىكرد ، و دارايى و ثروت بسيار اندوخت . مگر به جهتى پادشاه بر او خشم گرفت ، وى را از درگاه راند ، اما اموالش را مصادره نكرد .
دو ماه پس از اين حادثه فراشباشى معزول بر اثر زيادروى در خرج كردن نقدينهاش را از دست داد و ناگزير به وامخواهى شد .
از جمله خصائص عاليهء ايرانيان دوستدارى و مردمى و مهربانى آنان نسبت به افراد خارجى مىباشد . پذيرايى و حمايتى كه از بيگانگان مىكنند ، ميهماننوازيى كه بىتفاوت نسبت به افراد هر مملكت به عمل مىآورند ، و مراعاتى كه حتى دربارهء كسانى كه پيرو مذهب باطلى هستند بجا مىآورند به راستى اعجابانگيز و
سفرنامه شاردن ( فارسى ) — صفحة 762
مساهمون: ژان شاردن
ص٧٦٢