كه هنگام مجادله لفظى هر چند خشمگين شوند و گرچه بد زبان و فحاش و فاجر باشند هرگز نام پاك خدا را به زشتى نمىبرند . نه تنها سخنان كفرآميز بر زبانشان نمىرود بلكه چنين خيال بد در ضميرشان نمىگذرد . آنان باور نمىكنند كه اروپاييان هر زمان بر سر خشم آيند وجود يزدان پاك را انكار مىكنند و به مقام الوهيّت ناسزا مىگويند . امّا يكى از عادتهاى ناستوده ايرانيان اين است كه زياد قسم مىخورند ، و غالبا در جايگاه سوگند نام خداى بزرگ و پيغمبر را بر زبان مىآورند .
مثلا مىگويند به خدا قسم ، به روح رسول الله ، به ارواح انبياء و چنان كه روميان به روح زندگان قسم مىخورند اينان به روح مردگان سوگند ياد مىكنند . به روح فلان مرده .
سپاهيان و افراد لشكرى و درباريان معمولا به سر مقدس شاهنشاه قسم مىخورند و چنين سوگند را نمىشكنند .
به چشمم ، به سرم ، نشان اطاعت امر است و فرمانبردارى .
ايرانيان در برابر اين همه فضيلتهاى اخلاقى دو صفت ناشايسته دارند . يكى ستايش و نيايش پىدرپى حضرت احديت است . آنان چه هنگامى كه تنها يا ميان جمع باشند ، چه در خانه يا خيابان و كوچه و بازار ؛ چه در سفر يا حضر باشند پيوسته ورد و ذكر و دعا و حمد و ستايش خدا را بر زبان دارند و بر حسب عادت پيوسته مىگويند : خدا بزرگ است ، خدا مهربان و دوستدار ماست ، خدا رحمان و رحيم است . پروردگار روزىرسان است . خدايا ما را ببخش و بيامرز . پروردگارا ما را راهنمايى و يارى كن . و هنگام آغاز نهادن به كارى حتما بسم الله مىگويند ؛ و ناشدنى است از كارى يا چيزى سخن در ميان آورند و ان شاء الله بر زبان نرانند .
مختصر اين كه به ظاهر صادقترين بندگان راستين ربّ جليلاند ، و جز رضاى خاطرش انديشه و آرزو ندارند ، امّا از همان زبان و دهان كه چندين نعت و تحميد حق بيرون مىتراود هزاران دشنام و كلمات و جملات ركيك و ناسزاوار خارج مىشود . نه تنها مردمان عامى بلكه بزرگان و اعيان و اشراف بر همين خوى و صفتند .
ضمن ناسزا گفتن و فحش دادن به هم غالبا نام آن قسمت از اعضاى بدن را مىبرند كه قلم از آوردن اسم آن شرمگين است ، و به زنان هم نسبتهاى ناسزاوار مىدهند ، و حال آن كه نه آنان را ديدهاند و نه نامشان را مىدانند ، و نه اين كه در دل خواهان بدنامى و رسوايى ايشان مىباشند . زنان نيز هنگام ستيزگرى با هم دست كمى از مردان ندارند ، و پس از اين كه از دشنام دادن به هم خسته شدند به هم مىگويند :
سفرنامه شاردن ( فارسى ) — صفحة 764
مساهمون: ژان شاردن
ص٧٦٤