سفيران مسكوى و لزگى در دربار پذيرايى كرده بودند سفيران و فرستادگان فرانسوى و انگليس و ديگران را به ضيافت خواندند ؛ امّا به اين گروه شراب و عرق ندادند .
اندكى پيش از خوردن ناهار پادشاه ، پسر حاكم جرون را احضار كرد . وى پس از اين كه بار يافت به شيوه و رسم ايرانيان سلام ، و عريضهء پدرش را تقديم كرد و خاموش ماند . پادشاه نيز با او سخن نگفت . زيرا وى به منظور نماياندن عظمت و سطوت و شوكت خود در برابر بيگانگان و ملّت خود رفتارش چنين است . اخلاق و رفتار شاهنشاه فقيد - پدر پادشاه كنونى - بسيار ملايم و مشفقانه بود ؛ و بىتفاوت به افراد ملّت خود و بيگانگان بحث مىكرد . هر وقت به مناسبتى سفيران و فرستادگان دولتهاى خارجى در دربار فراهم مىآمدند از يكانيكان به مهربانى و نرمخويى و شكفتگى احوالپرسى و دلجويى مىكرد و مشكلات كارشان را از ميان برمىداشت .
هربار كه من به دربار بار مىيافتم - در طىّ ده هفته كه در سال 1666 در پايتخت اقامت داشتم پنج نوبت به اين افتخار نائل آمدم - هربار به نرمخويى و مهرورى با من به گفتگو مىپرداخت . گرچه مستقيما با من سخن نمىگفت و منويات خود را وسيلهء ناظر اظهار مىفرمود . ناظر به مترجم من مىگفت و او برايم ترجمه مىكرد ، و پاسخ من نيز به همين ترتيب به عرض ملوكانه مىرسيد ؛ امّا اگر آن روزگاران مانند اين زمان سخن گفتن به زبان فارسى يا تركى مىتوانستم بىگمان معظم له بدون واسطه با من صحبت مىفرمود .
روز بيست و دوّم ارمغانها و هدايايى را كه آورده بودند ، ارزيابى و قيمتگزارى كردند . رسم دربار پادشاهان ايران چنين است كه همهء هدايايى را كه براى شاه مىآورند در يكى از عمارات بزرگ دربار كه شرابخانه نام دارد و مخصوص نگهدارى مشروبات پادشاه است منتقل مىكنند و آنها را تحويل رئيس شرابخانه مىدهند ، و روزهاى بعد خبرگانى كه در كار خود ورزيده و صاحبنظرند يكايك آنها را قيمتگزارى مىكنند . پس از پايان يافتن اين كار هدايا را ميان كسانى كه مسؤول حفاظت يك نوع جنس مىباشند تقسيم مىكنند . در مثل فرشها را به كسى مىسپارند كه متصدى دستگاههاى فرشبافى شاهنشاه است . توپها و ديگر سلاحهاى جنگ را به مسؤول زرّادخانهء شاه تحويل مىدهند ، و جواهرها را به خزانهدار مىسپارند .
چيزهاى ديگر نيز به همين ترتيب به متصديان مربوط تحويل مىشود . مسؤولان هر قسمت بايد بدون تأخير نام اشيايى را كه تحويل گرفتهاند با ذكر كامل مشخصات در
سفرنامه شاردن ( فارسى ) — صفحة 651
مساهمون: ژان شاردن
ص٦٥١