و فرستادگان رعايت شد زيرا وى را در طرف راست شاه نشاندند ، و هنگامى كه سفير مسكوى به اين امر اعتراض كرد به او جواب دادند كه چون او زودتر از ديگران در جشن و ضيافت حضور يافته در آنجا نشسته است ، امّا حقيقت اين بود كه چون وى نمايندهء قومى مسلمان بود بدان جايگاه منيع راه يافته بود .
شامگهان مسؤول راهنمايى و پذيرايى سفيران به ديدار فرستادهء كمپانى هند شرقى فرانسه رفت ، و او را آگاه كرد كه چند روز ديگر شاهنشاه به او اجازهء شرفيابى خواهد داد . فرستادهء كمپانى بدين مژده بىدرنگ رئيس گروه مبلغان كاپوسن را نزد خود فراخواند تا دربارهء مطالب لازم با ميهماندارباشى مذاكره كند . او آمد و در آغاز گفتگو با ميهماندارباشى گله كرد كه چرا هنگام پذيرايى فرستادگان لزگى و مسكوى و بصره را بر سفير كمپانى فرانسه مقدّم داشتهاند . همچنين حقّ تقدمى را كه فرانسه نسبت به انگليس دارد در معرض وهن و خطر انداختهاند . ميهماندارباشى با مدارا و آهستگى و آوردن عبارات شيرين و نغز و پرمغز گفت درباريان ايران به هنگام پذيراييهاى رسمى و غيررسمى هيچگاه حرمت ميزبانان را نمىشكنند ، و اگر موجباتى نيز پيش آيد آسان آسان تهييج و تحريك يا خشماگين و برافروخته و بىخويشتن نمىشوند . مىگويند به يكى از سفيران پرتغالى به مناسبتى گفته شده بود كه ايرانيان هرگز به شما بدزبانى نمىكنند و دلتان را به سخنان تلخ و درشت نمىشكنند ، امّا هميشه هم به مراد دل شما رفتار نمىكنند ، و همه وقت نسبت به همه كس احسان نمىنمايند .
در يازدهم حساب يازده هزار فرانك جواهراتم را با ناظر تسويه كردم . من حساب كرده بودم بابت دو درصد جواهراتى كه به شاه فروخته بودم مبلغ سه هزار فرانك به وى بدهم ، امّا با كمال تعجب و تأسف دانستم كه او هشت هزار فرانك طلب مىكند . وى وسيلهء منشى اوّل خود و زرگرباشى مرا از نظرش آگاه ساخت ، و از آنجا كه نشسته بود مىنگريست تا عكس العمل مرا در برابر پيغامش دريابد من چنان كه مداهنهگويى معمول همهء ايرانيان است براى خوشامدش گفتم : اگر من در برابر آن همه احسان و حمايت و مساعدتى كه ناظر دربارهء من كرده هرچه دارم نثار قدمش كنم حقّ نيكيهايش را بجا نياوردهام ، امّا چون در معاملهء فروش جواهر به شاه زيان بردهام اگر آنچه ناظر طلب مىكند بدهم ، همه سرمايهام از دستم مىرود ، و مفلس و مستمند مىشوم ؛ و ضرب المثل معروف آتش به خانهام مىزند كه ايرانيان در
سفرنامه شاردن ( فارسى ) — صفحة 646
مساهمون: ژان شاردن
ص٦٤٦