لب آورد گفت سال پيش در مجلس ضيافت مجللى كه در حضور شاهنشاه فقيد ترتيب يافته بود از يكى از بزرگان هموطن همين سفير كار زشتى سرزد كه هنوز يادش در ذهن كسانى كه در آن ضيافت حضور داشتند بهجا مانده است . گفتم آن چگونه بوده است . گفت در سال شصت و چهار « 1 » شاه فقيد دو نفر از فرستادگان مسكوى را به حضور پذيرفت . در ضيافتى كه به افتخار ورود ايشان ترتيب يافته بود جام خود را به سلامتى پادشاه مسكوى نوشيد و آن دو نيز هر كدام جام شراب خود را كه دو پنت
) Pinte (
گنجايش داشت لاجرعه سر كشيدند . سفير كه در صف حاضران نفر دوّم بود بر اثر خوردن اين مقدار شراب كه بيرون از حدّ تحملش بود حال استفراغ بر او عارض شد و براى اين كه فرش و بساط را آلوده نكند كلاه بلند و بزرگش را از سرش برداشت ، و در آن قى كرد . چنان كه همه مىدانند مسكويها كلاه بلند و گشاد بر سر مىگذارند . همكار و همراهش كه دبير سفارت بود از كار بسيار زشتى كه سفير در حضور شاه و درباريان كرده بود سخت مضطرب و نگران گشت ، ملامتش كرد و بازويش را فشرد تا از مجلس بيرون برود . امّا سفير كه سخت مست و بىخويشتن شده بود به جاى آنكه خارج شود ، ناخودآگاه كلاهش را بر سرش گذاشت ، در نتيجه سراسر سر و صورت و لباسش آلوده شد . شاه و حاضران از مشاهده قيافه و حالت سفير چنان به خنده درافتادند كه مدت نيم ساعت خوددارى نتوانستند ، و در همين احوال همراهان سفير به ضرب مشت وى را از مجلس بيرون بردند . امّا شاه از آنچه روى نموده بود ناراحت و متغيّر نشد ، ولى به مجلس خاتمه داد و در لحظهاى كه از تالار پذيرايى بيرون مىشد گفت : مسكويها ازبكهاى فرنگند ، و مرادش اين بود به كنايت بفهماند همچنان كه ازبكهاى ساكن مجاور رود جيحون ميان جامعه مسلمانان بدوىترين ، و كثيفترين قومند ، مسكويها نيز عقبماندهترين و بىفرهنگترين قوم اروپا درشمارند .
به هنگام ناهار سفره گستردند ، و جلو هريك از حاضران يك سينى گذاشتند . در هر يك اين سينىها كه بسى بزرگتر از سينىهاى اروپاييان است پنج يا شش ظرف هر كدام پراز نوعى پلو ، و ظرفهايى از خورش قيمه ، خورش بادنجان ، گوشت بره ، مرغ ، ماهى ، سبزى ، چند جور كباب وجود داشت . سينىها
هامش
( 1 ) - مقصود هزار و شصت و چهار است .