تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سفرنامه شاردن ( فارسى ) — صفحة 642

مساهمون:

ص٦٤٢
نامبارك و بدشگون است . اين نمايش تا ساعت يازده ادامه داشت . نمايشهاى بعد متنوع‌تر و طبيعىتر و جالب‌تر بود . اين نمايشها با هنرنمايى سيصد سوار كه از چهار گوشهء ميدان ظاهر شدند آغاز گرديد . اين سواران جوان كه همه فرزندان درباريان ، و همگى بلندبالا ، ورزيده ، خوش‌اندام و خوش‌پوش بودند و هريك داراى چند اسب بود مدت يك ساعت به چوگان‌بازى پرداختند . براى اجراى اين بازى به دو دستهء برابر تقسيم شدند . چندگوى در ميان ميدان انداختند و بازيكنان هر دسته مىكوشيدند گوى را از ميان ميله‌هايى كه در آخر دو طرف ميدان نصب شده بود بگذرانند . البته اين كار آسان نبود زيرا حريفان راه عبور و نفوذگويهاى دسته مقابل را با حركات سريع مىبستند . اگر بازيگرى در وقتى اسبش ايستاده بود گوى را با چوگان مىزد يا در هر حال گوى را به عمد به پاى اسب يكى از افراد دستهء مقابل مىزد مورد مسخره قرار مىگرفت . شيوهء درست بازى اين بود كه توپ را در حالى كه اسب چهار نعل مىدويد با چوگان بزنند و بازيكن ورزيده و ماهر كسى بود كه در حالى اسبش را هرچه تندتر مىجهاند توپ را با يك حركت سريع به طرف ستونهاى حريف برگرداند . پس از پايان يافتن چوگان بازى نمايش زوبين‌اندازى شروع شد و چگونگى آن بدين شرح است : دوازده يا پانزده تن سواركار از گروه خود جدا مىشوند و در حالى كه هركدام زوبين دو سرى در دست دارد دسته‌جمعى با سرعت تمام به جنگ با حريف مىشتابد . آن‌گاه دستهء ديگرى به همين آيين از جمع سواركاران دستهء مخالف به مقابله برمىخيزد . آنان نيز زوبينهاى خود را به زوبين‌اندازان دستهء مقابل پرتاب مىكنند ، و شتابان به سوى عمده قواى خود بازمىگردند . سپس گروه‌هاى ديگر به همين ترتيب نمايش را ادامه مىدهند . ميان اين جمع بزرگزادگان ، پانزده جوان حبشى كه سنّ آنان از هجده تا بيست سال درنمىگذرد وجود دارد . اينان در رها كردن زوبين چابكدست ، و سخت ماهرند . چنان ورزيده و چست و چالاكند كه سراسر ميدان را جولانگاه خود قرار مىدهند ، و اسب خود را به سرعت باد از سويى به سوى ديگر مىجهانند ، و براى جمع كردن زوبين هرگز اسب خود را از رفتار بازنمىدارند ، بلكه به هنگام لازم بدن خود را تا نزديك زمين به يك طرف اسب خم مىكنند ، و همچنان كه اسب در حال تاختن است زوبين را از روى زمين برمىگيرند . هنرنمايى اين گروه در آن روز در
سفرنامه شاردن ( فارسى ) — صفحة 642 | ژان شاردن / اقبال يغمايى