مترجمش هم پياده شدند . نه يا ده نفر نوكرانش همگى پياده بودند . سفير با اين عده همراهانش كه رويهم رفته سر و وضعشان ساده و فقيرانه مىنمود ، و براى اين ضيافت و مراسم باشكوه مناسب نبود آمادهء شرفيابى شدند . سفير جامه ساتن زردرنگى بر تن داشت و روى آن لباس ديگرى از مخمل ارغوانى كه آستر بلندش روى زمين كشيده مىشد پوشيده بود . كلاهش بلند و از مخمل تيره بود و آسترش مانند آستر لباسش از پوست سمور بود . قسمت جلو كلاهش با يك رشته مرواريد ريز تزيين يافته بود ، و قسمت عقب دنبالهاى به صورت دو نوار بافته شده از مرواريد كه بلنديش تا كمر مىرسيد ديده مىشد .
سفير مسكوى پيرمردى سپيدموى بود كه چهرهاى روشن و خوشحالت داشت ، و در خور احترام بود . مترجمش در طرف چپ او مىرفت ، و نامهء دوك اعظم را كه در يك كيسه مخمل جا داشت و سر به مهر بود در دست داشت . سفير را به همان تشريفات و آيينى كه دربارهء فرستادهء لزگى معمول داشته بودند به پابوسى شاه مشرّف كردند ، و در طرف چپ شاه رو به روى سفير لزگى جا دادند .
آنگاه فرستادهء بصره وارد ميدان شد . وى را در مدخل ميدان از اسب فرود آوردند و با همان تشريفات كه دربارهء سفيران لزگى و مسكوى به عمل آمده بود به شرف پابوسى شاه مفتخر كردند . بصره كه اروپاييان آن را بالسورا
) Balsura (
مىنامند شهر معتبر و مشهورى است در انتهاى غربى خليج فارس در آنجا كه رود دجله و فرات پس از پيوستن به هم به دريا مىريزند .
هداياى اين سفيران در آخر ميدان نزديك مسجد شاه جمع شده بود . هميشه اين محل مركز جمعآورى هدايا بوده و وقتى شاه در اين تالار بزرگ كه مشرف و مسلّط بر ميدان است جلوس مىفرمايد و به سفيران اجازهء شرفيابى مىدهد از همان محل هدايا را حركت مىدهند . عالمان دين بر اين اعتقادند سبب به حركت درآوردن هدايا از طرف مشرق ، و گذراندن آنها از جلو مسجد آنست كه مردمان هميشه دريابند و باور كنند منعم اصلى ذات پروردگار يكتاست و هرچه در عالم هستى وجود دارد دادهء اوست .
يك ربع ساعت پس از شرفيابى سفيران و فرستادگان هداياى آنان را از پيشنظر شاهنشاه گذراندند . هداياى سفير مسكوى كه هفتاد و چهار تن حمل مىكردند پيشاپيش همه و بدين شرح بود :