تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سفرنامه شاردن ( فارسى ) — صفحة 598

مساهمون:

ص٥٩٨
خريد ، و اگر اين الماس بدين سنگينى در بازار اروپا بود صدهزار اكو مشترى داشت . بعد از ظهر همان روز به ديدار ناظر رفتم . او گفت چون جواهرهاى خود را گران قيمت‌گذارى كرده‌ايد جرأت نكردم دربارهء آنها چيزى به شاه عرض كنم . آن‌گاه سخنانى را كه روز پيش ميان او و من رفته بود تجديد كرد و ضمن اظهار اطمينان به گفته‌هايم موارد اعتراض خويش را بر زبان آورد . گفتارش بر من چنان گران آمد كه لحظه‌اى از خود به در شدم امّا چون به هوشمندى و نبوغ ذاتى بزرگان اين كشور آگاه بودم خويشتندارى كردم و جواب گفتم چون شما قول و سوگند مرا نمىپذيريد ، و من براى اثبات و تأييد گفته خود وسيله و طريق ديگر نمىشناسم از انجام پذيرفتن اين معامله كاملا نااميد شده‌ام . ناظر به شنيدن اين سخن به سختى برآشفت و پرخاشگرانه گفت مگر شما پيغمبريد كه قول شما حجّت و محتوم باشد . اين جواب مسخره‌آميز و دور از منطق چنان در نظرم سست آمد كه نتوانستم از خنديدن خوددارى كنم . ناظر برافروخته و به خشم شد ، رو به حاضران كرد و گفت به خدا قسم كه اين فرنگيها مردمان عجيب و غريبى هستند ؛ توقّع دارند هرچه مىگويند مردم حرفشان را به مثابهء وحى منزل تلقى كنند . باور نمىكنند كه مثل ديگران انسانند و انسان گاهى اشتباه مىكند ، حتّى دروغ مىگويد . من بىآنكه بهراسم جواب دادم ما فرنگيها همه مىدانيم كه انسانيم ، امّا در كشور ما اگر اتفاقا كسى در كار سوداگرى دروغ بگويد كلاه‌بردار و شيّاد ناميده مىشود ، و هرگز بازرگانى رضا نمىشود بدين صفت بسيار زشت منسوب و متهم گردد . روز سيزدهم به حضور ناظر رفتم . وى خواهش كرده بود هر روز به ديدارش بروم . او غالبا مىخواست براى خود يا دوستانش جواهرى بخرد يا بفروشد . روزى پيشنهاد كرد همهء نفايسم را با الماس يا ابريشم مبادله كنم . در جوابش گفتم چون مىخواهم به هندوستان سفر كنم و آن سرزمين معدن الماس و مركز تربيت كرم ابريشم است لاجرم براى من پول نقد از اين دو كالا ارزش بيشتر دارد . از آن پس تصميم كردم در برابر ترفندها و دامگستريهاى ناظر كه هر روز در كارم طرحى نو مىافگند ، و حيلتى تازه به كار مىبرد هشيارتر و حازم‌تر و آماده‌تر