نكنيد . آنان قاهر بودند و ما مقهور ، و جز تسليم و رضا چاره نداشتيم ؛ و همين تمكين و تواضع از خشونت آنها كاست و دست و پايم را گشودند و فرمان دادند در اتاقم را به روى ايشان بگشايم . فرمان بردم . بدان درآمدند و چندان كه جستجو كردند چيزى موافق دلخواه خود نيافتند . زيرا جواهر را با خود داشتيم . رفيقم سنگهاى قيمتيش را در يقه نيمتنهء پوستينى كه بر تن داشت مخفى كرده بود ، و من آنها را در دو بسته كوچك جا داده بودم و در صندوق كتابهايم گذاشته بودم ، زيرا از بيم اينكه مرا بكشند يا پوست از تنم باز كنند ، و يا به بردگى بفروشند جرأت نكرده بودم آنها را با خود داشته باشم . به رفيقم و آن مرد جراح غير روحانى سفارش كردم دو سردستهء مأموران را به دادن رشوه و گفتگوهاى دوستانه به نوعى سرگرم بدارند تا من فرصت كنم دو پاكت محتوى جواهر را از ميان كتابها پيدا و جاى مناسبى پنهان كنم . آنان چنين كردند . من داخل اتاقم شدم از تو در را بستم . مأموران به كارم بدگمان شدند و سردستههاى خود را خبر كردند . آن دو بىدرنگ پشت در بسته آمدند و در همين هنگام آواز دوستم را شنيدم كه به من هشدار داد كه دشمنان از شكاف در بسته مرا مىپايند . درست در اين لحظات پر بيم و اميد دو بسته را پيدا كردم ، در جيبم نهادم .
چون دريافتم كه مأموران در را شكستهاند و قصد گرفتنم را دارند از پنجره خود را به پايين رها كردم ، و من هرگز اين جرأت و شهامت را در خود سراغ نداشتم . بارى پس از اينكه مسافتى دويدم خود را به انتهاى باغ رساندم . دو پاكت را ميان خارستان آن پرتاب كردم . در آن لحظات چنان ترسان و وحشت زده بودم كه از نشان كردن محل سقوط بستهها غافل ماندم . سپس با شتاب به اتاقم بازگشتم ، و ديدم آن جانيان در آنجا جمع آمدهاند چند تن آنان رفيقم را مىكوبيدند ، و چند تن ديگر ضربههاى سختى بر صندوقهايم مىزدند تا آنها را بشكنند . چون مىدانستم در آنها چيزى نيست متهورانه مقابل آنها ظاهر شدم و گفتم در آنچه مىكنيد جانب حزم و احتياط و مدارا نگهداريد ، از آنكه من سفير شاهنشاه ايرانم ، و پادشاه گرجستان از هر كسى كه موجبات ناراحتى و آزار ما را فراهم آورد در هر مقام كه باشد به سختى انتقام مىكشد . آنگاه گذرنامه و فرمانى را كه شاه ايران به من اعطا فرموده بود به ايشان نشان دادم . يكى از آن دو صاحب شخصيّت آن را گرفت و خواست پاره كند ، و گفت در دنيا از هيچ كس و هيچ مقامى نمىترسد ؛ اما ديگرى وى را از اين كار زشت منع ، و وادار كرد حرمت
سفرنامه شاردن ( فارسى ) — صفحة 254
مساهمون: ژان شاردن
ص٢٥٤