تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سفرنامه شاردن ( فارسى ) — صفحة 256

مساهمون:

ص٢٥٦
رسيدم گفتم خستن و كشتن من نياز به بستن دست ندارد ، و من در اختيار ايشان هستم و براى تحمّل هر بلا و شكنجه آماده‌ام . گفتند چون شما دو نفر سمت سفارت داريد بايد پيش شاه ببريم . گفتم بىآن‌كه دستهايمان را ببنديد ببريد ، اميدوارم با ما به عدالت و موافق موازين انصاف و انسانيّت رفتار كند . براى وى نامه‌هايى آورده‌ايم كه بىگمان پس از خواندن آنها در حقّ ما بدى و ستم نخواهد كرد . نزديك غروب بود و هوا اندك اندك تاريك مىشد . ميان كاخ شاه تا آن محل قريب پانزده ميل فاصله بود . ما را رها كردند ، و تنها يكى از نوكران را كه دربارهء ستمگريهاى آنان مقاومت كرده بود با خود بردند ، من او را پانزده روز بعد به ده پياستر (
piastre
) خريدم . همين كه از دست آن ستمگاران رها شدم شتابان به باغ رفتم مگر گمشده‌هاى خود را بيابم . يكى از آن مبلّغان كه در آن هنگام همراهم بود اندوه بىپايان مرا از نايافتن جواهراتم براى همهء افراد گروه شرح داد . همهء آنان همزبان بودند كه وقتى من به باغ گريخته‌ام ، هيچ يك از نظاميان دشمن مرا نديده‌اند و تعقيبم نكرده‌اند . بنابراين از آنچه من در خارستان باغ پرتاب كرده‌ام هرگز خبر نداشته‌اند . يكى از نوكران من كه ارمنى بود و اللهوردى نام داشت - من نامش را در ميان آوردم زيرا بسيارى از دوستانم هنگام بازگشتن از نخستين سفرم او را در پاريس ديده‌اند . او به راستى مظهر وفا و صفا و سزاوار هرگونه تحسين و آفرين است - دنبالم به باغ آمد ، ناگهان دستهايش را به گردنم آويخت و در حالى كه به شدّت مىگريست گفت : آقا ، دريغ و افسوس كه بخت از ما برگشته است . چنان مستغرق درياى بيم و اندوه شده بودم كه در نخستين لحظات ديدار وى را نشناختم و پنداشتم يكى از كلشيديان است كه به قصد كشتن من آمده است . امّا همين كه وى را شناختم از محبت و مهربانيش به رقت درآمدم ، و اشكباريش دلم را خست . گفتم : گريه مكن كه گريستن بىحاصل است . سپس گفت : آقا ، آيا همه جا را خوب و به دقّت دنبال جواهراتتان گشته‌ايد ؟ جواب دادم آرى ، آن‌قدر گشته‌ام كه باور كرده‌ام و يقين دارم به غايت ادبار و بدبختى پيوسته‌ام . او پاسخ مرا قانع كننده نيافت و مىخواست محل تقريبى جايى را كه دو بسته جواهر را پرتاب كرده بودم بداند . من با مدارا و حوصلهء تمام از آغاز تا پايان ماجرا را برايش شرح دادم ، و اين نه به خاطر اين بود كه به پيدا شدن جواهراتم اميد بسته بودم ، بلكه مىخواستم محبّت و صميميّت اين مرد مهربان و باوفا را پاسخ بدهم .
سفرنامه شاردن ( فارسى ) — صفحة 256 | ژان شاردن / اقبال يغمايى