تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سفرنامه شاردن ( فارسى ) — صفحة 137

مساهمون:

ص١٣٧

پيشگفتار [ نويسنده ]

من از آن نگرانم و بيم دارم كه خوانندگان اين اثر كوچك و ناقابل مانند خبر شاه ساعول كه به فرمان اين سلطان براى دستگيرى داود رفته بودند ، و به جاى وى شبحش را در جايگاهش يافتند ، بر اين آرزو و اميد باشند كه حقيقت و اصل مسيحيّت را ميان كلشيديها ببينند ، اما راستى اين است كه پژوهندگان هرگز به مراد خويش نمىرسند ، و جز شبحى مبهم ، و نقشى فريبنده كه پديد آورنده خرافات و اوهام بسيار است ، چيزى دستگيرشان نخواهد شد . كلشيديها از روزگاران بسيار كهن ، همزمان با پيدايى كليسا ، تحت آموزش و هدايت عالمان روحانى به پيروى يونانيان و اقوام همجوارشان به آيين حضرت مسيح گرويدند ؛ با ايمان و اعتقاد تمام آن را گرامى مىداشتند ، و دستورات و احكامش را به جا مىآوردند . اما پس از رفتن يا در گذشتن مبلّغين دلسوز و مهربان ، آيين مسيحيّت را با احكام اديان ديگر از جمله دستورات دين يهود ، و برخى خرافات آميختند ، و مانند يونانيان از كليساى مقدس روى گرداندند . از اين زمان اين قوم بدبخت سيه ستاره كه از آغاز پذيرفتن مسيحيّت به راه صواب مىرفتند ، به گمراهى درافتادند . به سخن ديگر چون مبلّغ و راهنمايى هشيوار و كامل نبود كه آنان را ارشاد و هدايت كند ، در گرداب نادانى و جهل غوطه‌ور شدند . ميان آنان كسى نيست كه به حقيقت دين و مبانى و اصول آن آشنا باشد . در نظرگاه آنان آخرت افسانه و خيالى بيش نيست ، و اين ، همه زادهء پندارها و اوهام بشر است . آنچه بيشتر مايهء افسوس و تأسف است و بايد بگرييم اين است كه كشيشها و اسقفها به طور كلى هيچ كدام به حقيقت مسيحيّت وقوف ندارند ، و به وظايف دينى و روحانى خود آشنا نيستند . در جهل مركبند ، نه خواندن