فرزندم سخن بگو !
حضرت فرمود :
« اشهد ان لا إله إلّا اللّه و اشهد ان محمّدا رسول اللّه - صلّى اللّه عليه و آله - و ان عليّا امير المؤمنين ولى اللّه » .
و بعد اسامى ائمّه را يكايك برده تا به خودش رسيد و براى دوستانش دعا كرد كه خداوند به دست او براى آنان فرجى برساند و بعد ساكت شد .
حضرت عسكرى - عليه السّلام - فرمود : اى عمه جان ! او را نزد مادرش ببر تا به او سلام كند و بعد نزد من بياور .
او را نزد مادرش بردم بر مادر سلام كرد و بعد به حضور حضرت عسكرى - عليه السّلام - آوردم و بعد بين من و حضرت عسكرى - عليه السّلام - پردهاى حائل شد و آقايم را نديدم .
به حضرت گفتم : مولاى ما كجا رفت ؟
فرمود : كسى كه از تو به او سزاوارتر بود ، او را از من گرفت .
در روز هفتم نزد حضرت عسكرى - عليه السّلام - رفته سلام كردم و نشستم .
حضرت فرمود : كودكم را بياور .
من آن حضرت را كه در لباسى زردرنگ پيچانده شده بود نزد حضرت بردم و حضرت همان كارهاى روز اول را با او انجام داد و زبانش را در دهان او گذارده و فرمود : فرزندم صحبت كن !
حضرت مهدى - عليه السّلام - فرمود : « أشهد أن لا إله إلّا اللّه . . . » و بعد بر حضرت محمّد و امير المؤمنين و ائمّه درود فرستاد تا به پدرش رسيد و آنگاه اين چنين خواند :
« بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ
وَ نُرِيدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَى الَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا فِي الْأَرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَ نَجْعَلَهُمُ الْوارِثِينَ
وَ نُرِيَ فِرْعَوْنَ وَ هامانَ وَ جُنُودَهُما مِنْهُمْ ما كانُوا يَحْذَرُونَ . »
بعد فرمود : فرزندم بخوان آنچه را كه خداوند بر پيامبران و رسولان نازل فرموده است .