بصرى و محمد بن احمد بغدادى و احمد بن اسحق و سهل بن زياد آدمى و عبد اللّه بن جعفر از عدهاى از اساتيد و مشايخ مورد اطمينان حديث كه در همسايگى حضرت هادى و حضرت عسكرى - عليهما السّلام - زندگى مىكردند از قول آن دو بزرگوار نقل كردند كه فرمودند :
هنگامى كه خداوند متعال مىخواهد امامى را خلق كند بارانى از آبهاى بهشت در آب « مزن » مىبارد و به داخل ميوههاى روى زمين مىرود و حجّت خدا در آن زمان ، از آن مىخورد ، هرگاه در آن جائى كه بايد جايگزين و مستقّر شود ، استقرار يافت ، چهل روز از آن مىگذرد و صدائى مىشنود . چهار ماه كه گذشت بر بازوى او نوشته مىشود :
« وَ تَمَّتْ كَلِمَةُ رَبِّكَ صِدْقاً وَ عَدْلًا لا مُبَدِّلَ لِكَلِماتِهِ وَ هُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ » .
بعد از آنكه متولد شد ستونى از نور براى او در هرروز برپا مىشود كه در آن ستون مردم و اعمال آنها را مىنگرد و فرمان خداوند در آن ستون نازل مىشود و به هرجا رود آن ستون در جلو چشم آن حضرت است و به آن مىنگرد .
حضرت عسكرى - عليه السّلام - فرمود : روزى از منزل خود نزد عمّههايم رفتم . كنيزى از كنيزان آنها را كه زينت داده شده و آراسته بود ديدم . نام او نرجس بود . مدّتى طولانى به او نگاه كردم . عمّهام پرسيد : آقاى من ! تو خيلى نگاه تند به اين كنيز كردى ؟ !
حضرت فرمود : نگاه من ، به او از روى تعجب بود كه خداوند در او چه اراده كرده و چه خيرى در او نهاده است .
گفت : اى آقاى من ! فكر مىكنم كه او را مىخواهيد ؟
به او دستور دادم كه از پدرم اجازه بگيرد كه او را به من بدهد و او هم رفته و اجازه گرفت و حضرت هادى - عليه السّلام - به او دستور داد كه او را در اختيار من بگذارد و او هم نرگس را نزد من آورد .
حسين بن حمدان گويد : يكى از مشايخ و اساتيد مورد اعتماد من از قول حكيمه به من گفت كه : وى به خدمت حضرت عسكرى - عليه السّلام - مىرسيد و مرتب از خداوند مىخواست و دعا مىكرد كه خداوند فرزندى به او