اينكه چند روزى پيش از درگذشت حضرت عسكرى - عليه السّلام - او را به صورت مردى ديدم و نشناختم ، به برادرزادهام گفتم : ( و در نسخهاى : به ابو محمّد گفتم : ) اين كيست كه شما به من دستور مىدهيد پيش روى او بنشينم ؟
فرمود : او پسر نرگس است و خليفه بعد از من و به همين زودى شما مرا از دست خواهيد داد ، به حرف او گوش بده و از او اطاعت كن .
حكيمه گويد : چند روزى نگذشت كه حضرت عسكرى - عليه السّلام - رحلت فرمود و مردم همانگونه كه ديده مىشود اختلاف كردند . به خدا سوگند من او را شب و روز مىبينم و مرا از سؤالاتى كه مىكنيد آگاه مىكند و من به شما خبر مىدهم . به خدا سوگند گاهى مىشود كه من مىخواهم چيزى از آن حضرت بپرسم پيش از آنكه سؤالم را طرح كنم او هم سؤال و هم جواب را مىگويد . ديشب آمدن تو را به من خبر داد و دستور داد كه حقيقت را به تو بگويم .
محمّد بن عبد اللّه مىگويد : به خدا سوگند حكيمه اخبارى را به من گفت كه هيچكس بجز خداوند متعال از آنها خبر نداشت و من يقين كردم كه راست و حقيقت است و از سوى خداوند متعال مىباشد و خداوند عزّ و جلّ او را بر چيزى كه هيچيك از مخلوقاتش از آن خبر نداشت آگاه ساخته است . « * »
* * * 3 - ابو جعفر محمّد بن جرير طبرى در مسند فاطمه - عليها السّلام - ، از ابو الفضل محمد بن عبد اللّه ، از اسماعيل حسنى ، از حكيمه دختر حضرت امام محمد بن على - عليهما السّلام - روايت كرده است كه :
حضرت عسكرى - عليه السّلام - روزى به من فرمود كه : دوست دارم افطار پهلوى ما باشى زيرا امشب واقعهاى اتفاق مىافتد .
گفتم : چه كارى ؟
فرمود : قائم آل محمّد - عليهم السّلام - امشب متولد مىشود .
هامش
( * ) كمال الدّين ج 2 ص 426 ح 2 ، اثبات الهداة ج 7 ص 292 - 289 ، بحار الأنوار ج 51 ص 11 ح 14 .