من كنيزى داشتم به نام نرگس و او را در بين كنيزان خود تربيت مىكردم و غير از من كسى ديگر مسئول تربيت او نبود . روزى حضرت عسكرى - عليه السّلام - به منزل من آمد و در مقابل او ايستاد و نظرى عميق به نرگس انداخت .
گفتم : اى آقاى من ! آيا شما به او نيازى داريد ؟
فرمود : ما گروه جانشينان پيامبر به كسى به نظر ريبه نگاه نمىكنيم ، بلكه از روى تعجب نگاه مىكنيم ، آن مولود گرامى در نزد خداوند ، از اين كنيز مىباشد .
گفتم : فردا او را خدمت شما مىفرستم .
فرمود : در اين مورد از پدرم اجازه بگير .
من نزد برادرم رفتم ، هنگامى كه به حضورش رسيدم تبسمى كرده و خنديد و فرمود : آمدهاى تا از من در مورد آن دخترك اجازه بگيرى ، او را نزد ابو محمّد بفرست . خداوند دوست دارد كه تو را در اين كار شريك كند .
من او را بياراسته و نزد حضرت عسكرى - عليه السّلام - فرستادم . و بعد از آن هروقت من به ديدار او مىرفتم او حركت مىكرد و پيشانى مرا مىبوسيد و من هم سر او را مىبوسيدم ، او دست مرا و من پاى او را مىبوسيدم و دستش را دراز مىكرد كه كفشهاى مرا از پايم بيرون آورد و من نمىگذاشتم او اين كار را بكند و دست او را بخاطر بزرگداشتش مىبوسيدم تا بخاطر مقام و منزلتى كه خداوند متعال به او داده است از او احترام و تجليل كرده باشم . و به همين منوال ، ايام گذشت و بعد از مدتى حضرت هادى - عليه السّلام - به شهادت رسيد .
روزى به خدمت حضرت عسكرى - عليه السّلام - رسيدم ، فرمود :
عمه جان ! آن فرزند گرامى در پيشگاه خداوند ، امشب ديده به جهان مىگشايد .
گفتم : آقاى من ، همين امشب ؟
گفت : آرى .
من حركت كرده و نزد آن كنيز رفتم . از پشتسر ، او را در آغوش گرفته ، بوسيدم ولى آثارى از حامله بودن در او نديدم . به حضرت عسكرى
تبصرة الولي فيمن رأى القائم المهدي ( ع ) ( روزنه اى به خورشيد ) ( فارسى ) — صفحة 42
مساهمون: افتخار زاده
ص٤٢