حكيمه گويد : من بارديگر نزد نرجس آمده ، او را بازديد كرده و از حالش پرسيدم .
گفت : اى بانوى من ! من هيچ اثرى از فرزند احساس نمىكنم .
حكيمه گويد : من تا هنگام طلوع فجر مواظب نرگس بودم و او پيش روى من خوابيده بود ، و حتى از پهلوبهپهلو هم تكان نمىخورد . تا اينكه آخر شب به هنگام طلوع فجر ، به ناگاه از جا پريده و با اضطراب از جا بلند شد . من او را در آغوش گرفته و به سينه چسباندم و نام خدا را بر او خواندم .
حضرت عسكرى - عليه السّلام - صدا زد كه : سوره
« إِنَّا أَنْزَلْناهُ فِي لَيْلَةِ الْقَدْرِ »
را بر او بخوان .
من طبق دستور حضرت شروع كردم به خواندن سوره قدر و جنين در رحم با من همراهى مىكرد و آن سوره را مىخواند و بعد بر من سلام كرد . من از شنيدن صداى او مضطرب شدم .
حضرت عسكرى - عليه السّلام - صدا زد : از امر خدا تعجّب نكن ، همانا خداوند تبارك و تعالى ما را در كودكى به حكمت گويا مىكند و در بزرگى در روى زمينش حجّت قرار مىدهد .
هنوز فرمايشات حضرت تمام نشده بود كه نرگس از ديدگان من ناپديد شد و او را نديدم ، گويا بين من و او پردهاى حائل شد . من به سوى حضرت عسكرى - عليه السّلام - دويده و فرياد مىزدم . حضرت فرمود : عمه جان ! برگرد به جاى خود ، او را خواهى يافت .
برگشتم چيزى نگذشته كه پرده به يكسوى رفت و نورى خيرهكننده در جبين نرجس ديدم و در كنارش كودكى سر به سجده گذاشته و زانوها را به زمين نهاده كه سبابهاش را بلند كرده و مىگويد :
« أشهد أن لا إله إلّا اللّه و أنّ جدّى رسول اللّه و أنّ ابى امير المؤمنين . »
بعد يكايك ائمّه را شمرد تا به خودش رسيد و سپس فرمود :
« خداوندا وعدهاى را كه به من دادهاى برآورده ساز و كار مرا پايان ده و گامم را استوار ساز و زمين را به وسيلهء من از عدل و