حضرت عسكرى - عليه السّلام - فرمود : پسرم را نزد من بياور .
رفتم تا او را تميز و اصلاح كنم ديدم از تمام جهات تميز و كامل است و نيازى به هيچ كارى ندارد ، او را نزد حضرت عسكرى - عليه السّلام - بردم . حضرت صورت و دستها و پاهايش را بوسيده و زبان در دهان او گذاشته و از آب دهان به او چشانيد همانگونه كه مرغ در دهان جوجهاش غذا مىگذارد و بعد فرمود : بخوان . وى شروع كرد به خواندن قرآن از
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ *
تا آخرش ، بعد حضرت بعضى از كنيزان را كه مىدانست كه اخبار را كتمان مىكنند و مىتوانند اسرار را حفظ كنند طلبيد تا او را زيارت كنند ، حضرت فرمود : بر او سلام كنيد و او را ببوسيد و بگوئيد تو را به خدا مىسپاريم و برگرديد ، بعد فرمود : اى عمه ! نرجس را نزد من فراخوان .
من او را خوانده و به او گفتم : حضرت تو را مىخواند كه با كودك وداع كنى . او نيز آمد و با وى وداع نمود . آنگاه كودك را نزد آن حضرت بجا گذاشته ، باز گشتيم . فرداى آن روز به خدمت حضرت رفته كودك را در نزد حضرتش نديدم تهنيت و تبريك عرض كردم .
حضرت فرمود : اى عمه ! او در پناه خدا و در وديعه او است تا اينكه اجازه خروجش را صادر فرمايد . « * »
* * * 4 - و از او ( ابو جعفر محمد بن جرير طبرى ) ، از ابو حسين محمّد بن هارون ، از پدرش ، از ابو على محمد بن همام ، از جعفر بن محمّد بن جعفر ، از ابو نعيم ، از محمّد بن قاسم علوى نقل كرده است كه :
دستهجمعى با عدهاى از علويّين بر حكيمه دختر حضرت جواد الأئمه - عليه السّلام - وارد شديم ، فرمود : شما آمدهايد تا از من درباره ميلاد ولى اللّه سؤال كنيد ؟
گفتيم : آرى به خدا سوگند .
فرمود : حضرت ديشب نزد من بود و مرا از آمدن شما و سؤالتان آگاه ساخت .
هامش
( * ) دلائل الامامه ص 268 ، مدينة المعاجز ص 598 ح 5 ، حلية الابرار ج 2 ص 533 .