حكيمه گويد : بعد از چندى حضرت هادى - عليه السّلام - از دنيا رحلت فرمود و حضرت عسكرى - عليه السّلام - جانشين پدر شد و من همانگونه كه به ديدار پدرش مىرفتم ، گهگاهى هم به ديدار حضرت عسكرى - عليه السّلام - مىرفتم .
يكى از روزها كه به ديدار حضرت عسكرى - عليه السّلام - رفته بودم ، نرگس جلو آمد كه كفشهاى مرا از پاى من بيرون كند و گفت : اى بانوى من كفشهايتان را به من دهيد .
من به او گفتم : تو بانوى من مىباشى . به خدا سوگند نمىگذارم تو كفشهاى مرا از پايم دربياورى و خدمتكار من باشى بلكه من به ديدگانم تو را خدمت مىكنم .
حضرت عسكرى - عليه السّلام - اين گفتگوى ما را شنيد و فرمود : اى عمه جان ! خداوند به تو پاداش خير دهد .
من تا هنگام غروب در منزل حضرت ماندم و بعد نرگس را صدا زدم كه لباس مرا بياوريد تا به منزلم بروم .
حضرت عسكرى - عليه السّلام - فرمود : اى عمه جان ! امشب را نزد ما بمانيد زيرا به زودى آن مولود شريف و ارجمند ، كه خداوند زمين را به وسيله او بعد از مردنش زنده مىكند ، متولد مىشود .
گفتم : اى آقاى من ! از چه كسى ؟ و من در نرگس هيچ آثار حملى نمىديدم .
حضرت فرمود : از نرگس ، نه از غير او .
من به طرف او دويده و او را از پشت سر در آغوش گرفته و بوسيدم و اثر حمل در او نديدم ، و بعد نزد حضرت عسكرى - عليه السّلام - برگشته و كارى را كه انجام داده بودم به حضرت گفتم .
حضرت تبسم كرده و فرمود : به هنگام دميدن سپيده صبح براى تو آشكار مىشود . زيرا مثال او مثال مادر موسى است كه آثار حمل او آشكار نبود و هيچكس تا هنگام تولّد اطلاع نداشت ، زيرا فرعون در جستجوى حضرت موسى شكم زنان حامله را مىشكافت . و فرزندم مانند حضرت موسى است .
تبصرة الولي فيمن رأى القائم المهدي ( ع ) ( روزنه اى به خورشيد ) ( فارسى ) — صفحة 36
مساهمون: افتخار زاده
ص٣٦