تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تبصرة الولي فيمن رأى القائم المهدي ( ع ) ( روزنه اى به خورشيد ) ( فارسى ) — صفحة 114

مساهمون:

ص١١٤
و اگر بگويم : از روى اكراه مسلمان شده‌اند ، مرا مورد طعن و ملامت قرار مىدهد كه در آن زمان شمشير آخته‌اى نبود كه از ترس آن مسلمان شوند . سعد مىگويد : در حالى كه تمام اعضايم از شدّت خشم و ناراحتى آماس كرده و جگرم از غصه پاره شده بود به ناچار از حضور او سر برتافته و بدون پاسخ بيرون آمدم ؛ كاغذى برداشته و چهل و چند مسئله دشوارى كه جوابى برايش نيافته بودم نوشته ، تا از بهترين افراد اهل شهرم يعنى احمد بن اسحاق كه از ياران مخصوص حضرت عسكرى - عليه السّلام - بود سؤال كنم و بعد به سوى او رفتم . در آن ايام وى براى ديدار حضرت عسكرى - عليه السّلام - به سامرا رفته بود و من بر سر آبى به او پيوستم ، بعد از مصافحه به من گفت : بسيار خوب شد كه به من ملحق شدى . گفتم : شوق ديدار تو و طبق معمول سؤالاتى كه داشتم موجب شد در اينجا به ديدار تو نائل شوم . گفت : من و تو هردو در يك مسير حركت مىكنيم و با يكديگر همفكر و هم‌عقيده هستيم . من هم به شوق ديدار حضرت عسكرى - عليه السّلام - به سامرا مىروم و تصميم دارم از موضوعاتى مشكل در تأويل و تنزيل ، از آن حضرت سؤال كنم ، تو هم بيا و فرصت را غنيمت بدان ، كه خود را بر ساحل دريائى بيكران خواهى ديد كه شگفتيهايش بىپايان و غرائبش جاودان است و او امام و پيشواى ما است . وارد سامرا شده و به در خانه حضرت رفته ، اجازه ورود خواستيم و اجازه صادر شد . احمد بن اسحاق ، خورجينى را كه با پارچه‌اى طبرى آن را پوشانيده بود و يكصد و شصت كيسه دينار و درهم در آن بود و بر همه كيسه‌ها مهر زده شده بود ، بر دوش انداخته بود . سعد مىگويد : به هنگامى كه چشمم به چهره مبارك حضرت عسكرى - عليه السّلام - افتاد ، او را به غير از ماه تمام شب چهارده به چيز ديگر نتوانستم
هامش
- به آن‌چه كه بدان شرك مىورزيديم كافر شديم ، ولى ايمان آوردن آنان به هنگام ديدار خشم و غضب ما سودى به حال آنان نخواهد داشت .