من ارزانى فرموده است به آنان خواهم داد . به آن غلام اشاره فرموده و دستم را گرفته ، و كيسهاى به من داد و از قصر بيرون آمده و چندين قدم به عنوان بدرقه و خداحافظى با من همراهى كرد . چشمم به سايهها و درختان و مناره مسجدى افتاد . فرمود : آيا اين شهر را مىشناسى ؟
گفتم : نزديك شهر ما شهرى است معروف به استاباد و اينجا شبيه آنجا است .
فرمود : اين استاباد است . برو ، راه را پيدا مىكنى .
من برگشتم و تا به خود آمدم او را نديدم . وارد استاباد شدم كيسه را باز كردم ، ديدم چهل يا پنجاه دينار در آنست . وارد همدان شدم ، خانواده و خويشان را جمع كرده و بشارت اين نعمت و موهبت الهى را به آنان دادم و تتمه آن پولها تاكنون عامل خير و بركت در بين ما است . « * »
هامش
( * ) كمال الدّين ج 2 ص 454 - 453 ، بحار الأنوار ج 52 ص 42 - 40 ح 30 . مرحوم مجلسى در ذيل حديث مىگويد : شايد مقصود از استاباد همين شهرك اسدآباد فعلى باشد كه نزديك همدان است .