خارج شد كه به صلح پيامبر با جامعيت و وسعتش شباهت نداشت . بلكه بر عكس وى خود را در رأس جبههاى يافت كه مطلقا نماينده او نبود و به طور عملى افكارش را بر عهده نمىگرفت . البته به استثناى تعداد اندكى از نخبگان كه قادر نبودند تغييرات مطلوب را در بنيهء اساسى جامعه به وجود آورند ، جامعهاى كه به از همگسيختگى رسيده و مجددا غريزههاى قبيلهاى و منافع فردى بر آن حاكم شده بود . اساسا مشكلات خليفه از اينجا ناشى شد كه خود را در معادلهاى يافت كه او را ناگزير در رأس قبيلههايى قرار مىداد كه در برابر جبههء ديگر يعنى شام قرار داشتند ، كه آنها نيز داراى همين خصوصيات بودند . اين جبهه از اخلاق لازم براى تحقق خواستههاى خود يعنى تغييراتى كه بدان چشم دوخته بودند ، برخوردار نبود . مىتوانيم عنصر ديگرى را نيز به اين مورد اضافه كنيم : جامعه قبيلهاى شام ثبات بيشترى داشت . زيرا در بعد انديشه ، سنتها و آداب و رسوم به دوران پيش از اسلام ( غسانيان ) بازمىگشت . امّا جامعهء قبيلهاى در عراق تازه تأسيس بود و به طور مشخص در كوفه هيچ گونه ميراث سياسى وجود نداشت .
شايد خود اين مسأله نيازمند توجه ويژه باشد . زيرا حميت و تعصب قبيلهاى كه رسول خدا ( ص ) توانست آن را رام كرده و تحت كنترل درآورد و در دورهء خلافت ابو بكر و عمر بسيار آرام باقى مانده بود ، مجددا در دورهء خلافت عثمان فعال شد .
حميت عشيرهاى كه سياست عثمان بر آن متمركز شد ، منجر به تحريك تعصبات قبيلهاى در ايالتهاى تابعه گرديد كه با سياست او مقابله به مثل مىكرد . در ابتدا فقط اعتراض به اين سياست مطرح بود ، اما به تدريج تندروى آغاز شد و بدين ترتيب زمينهء قتل او مهيا گرديد . درست همان گونه كه در گذشته ميان اين قبايل معمول بود . على ( ع ) شايد پيش از جنگ بصره مىتوانست اين حميت و تعصب را بار ديگر به كنترل درآورد ، ولى پس از جنگ ديگر اين قدرت را نداشت . به ويژه كه دشمنانش از به كارگيرى آن به صورت يك برگ اساسى براى تحكيم موقعيت خود و جذب طرفدار درنگ نكردند .
اساسا حركت آنان از يك دعوت قريشى محض شروع شد و انديشه تمرد و
الإمام علي في رؤية النهج ورواية التاريخ ( رفتار شناسى امام على در آيينه تاريخ ) ( فارسي ) — صفحة 83
مساهمون: ابراهيم بيضون
ص٨٣