اين روايت در ادامه مىگويد :
« ابن سبا داعيانش - مبلغينش - را منتشر ساخت و براى همهء كسانى كه در ايالتها به فساد آمده بودند نامه نوشت ، و آنها نيز با وى مكاتبه كردند و در خفا او را به چيزى كه بر آن بودند دعوت كردند . امر به معروف و نهى از منكر ظاهر كردند و به ايالتها نامه مىنوشتند و آنها را در جريان كاستيهاى واليانش قرار مىدادند و برادران آنها نيز چنين مكاتبه مىكردند . و اهالى هر يك از ايالتها كه از جملهء ايشان بودند به اهالى ايالت ديگر نامه مىنوشتند و اوضاع خود را توصيف مىكردند و آنها در ايالت خود آن را مىخواندند . تا آنكه به خود مدينه پرداختند و اين ندا را در همهء زمين گستردند . آنها در پى چيز ديگرى غير از آنچه اعلام مىداشتند بودند و چيزى را كه نمايان مىساختند با آنچه پنهان مىداشتند متفاوت بود . » « 1 »
گويا اخبار اين دعوت سرى به عثمان رسيد . نزديكانش به او پيشنهاد كردند تا گروهى از افراد مورد اعتماد خود را به ايالات بفرستد و از اوضاع آنها كسب اطلاع كند . او براى اين كار محمد بن سلمه را به كوفه ، عبد اللّه بن عمر را به شام ، عمار ياسر را به مصر ، و اسامة بن زيد را به بصره فرستاد . آنها همگى به مدينه بازگشتند بىآنكه خبرى نگرانكننده با خود داشته باشند بجز عمار كه اين گروه از او دلجويى كردند ، و « عبد اللّه بن سوداء » از آنان بود « 2 » .
روايت در همين حد پايان مىيابد به فرمان عثمان در برابر اين حركتى كه ايالتها را عليه وى مىشوراند و آنان را به ساقط كردنش فرا مىخواند ، اشارهاى نمىكند . آنچه در اين سياق توجه ما را جلب مىكند ، سرى بودن حاكم بر اين حركت است ! در حالى كه صداى اعتراض به عثمان از هر سو بلند مىشد ، و رهبران ايالتها آمادهء عزيمت به مدينه مىشدند . و اين واقعيت از چشمان - تيزبين - مرد نيرومند خاندان اموى يعنى معاوية ابن ابى سفيان پنهان نماند كه سقوط خليفه را پيشبينى مىكرد :
« سوگند به خدا ، اى امير مؤمنان يا مىكشند و يا اشغال مىكنند . » « 3 »
هامش
( 1 ) همان .
( 2 ) ابن سباء ، همان .
( 3 ) روايت دوم سيف ، همان ، ص 345 .