قبايل با افكار آرمانى او همراه شوند و بر او شوريدند و در برابرش بپاخاستند . پس شكست حقيقى مأموريت عمار در اين نهفته است كه در نظر قبايل از اصل و نسب برجستهاى برخوردار نبود ، و در نتيجه او را نمىپذيرفتند . وى نيز با روش اصولى خود كه در تناقض با سنتها و مفاهيم قبايل بود ، نتوانست اين فضا را بشكند . شايد يكى از چيزهايى كه موجب ناكامى او شد ، شخصيتهايى باشند كه آنان را همراه خود مىپنداشت و بر نقش آنان در انتقال از جامعهء قبيلهاى به جامعهء يكپارچهء اسلامى دل بسته بود ، ولى در واقع آنها در پيشاپيش كسانى بودند كه وى را به خوارى كشاندند و به سوى عزل و يا استعفا « 1 » پيش بردند . با استناد به روايتى كه طبرى نقل كرده است ، عمار هيئتى نزد خليفه فرستاد كه سعد بن مسعود ثقفى و جرير بن عبد اللّه بجلى در رأس آن قرار داشتند . آن دو از نزديكان عمار بوده و او گمان مىكرد كه از سياستش دفاع خواهند كرد . حال آنكه آنها بيش از ديگران به او حمله كردند ، بلكه حتى « در اين راه كوشيدند و اخبارى به خليفه گفتند كه او را خوش نمىآمد » و كار به آنجا رسيد كه در برابر خليفه اظهار داشتند : « عمار شايستگى نداشته و وجودش بىفايده است و از سياست آگاهى ندارد . » « 2 »
با چنين اتهاماتى و يا لا اقل شك و ترديد در شايستگيش ، عمار با ضربهاى بزرگ مواجه شد كه براى وى دشوارتر از تحمل رنج و پيگرد از سوى قريش در مكه بود . در آن هنگام نمايان شد كه هنوز درگيرى اسلام با قبايل پايان نيافته است و آنها فقط روش مقابله با اسلام را تغيير دادهاند و از رويارويى ، به تلاش در جهت كنترل و تغيير مسير آن همت گماردهاند . موضعگيرى يك صحابى از قبيلهاى ضعيف ( جرير بن عبد اللّه البجلى ) يكى از نشانههاى اين مرحله است كه در آن تغيير معادله ارزشها آغاز شده بود و سريعا از تحولات و تطورات خطيرى پرده برداشت كه سال بعد با كشته شدن عمر آغاز شد و با كشته شدن عثمان و ايفاى نقشى از سوى جرير كه خيلى با آنچه از پيش بدان مبادرت كرده بود تفاوت نداشت ، پايان يافت .
آن كسانى كه اسلام را مانعى در برابر بازگشتشان به مراكز نفوذ قديمى خود
هامش
( 1 ) ابن اثير ، همان ، ج 3 ، ص 20 .
( 2 ) همان .