نوشت تا به وسيله سپاه ، ابو موسى را يارى رساند » . و در نامهء دوم به او نوشت كه شخصا در اين نبرد شركت جويد « 1 » . در جايى ديگر و در بيان كلى اوضاع در سال بيست و دوم هجرى : عمار در رأس يك سپاه كمكى از اهالى كوفه ، به سوى بصره كه از سوى يكى از فرماندهان فارس مورد تعرض و هجوم قرار گرفته بود ، حركت مىكند « 2 » .
اما ابن سعد به زهد عمار و سادهزيستى او در هنگام اميرى بر كوفه « 3 » توجه نموده ولى به دلايل عزلش اشارهاى ندارد ، و به ذكر عبارتى منسوب به عمر بسنده مىكند كه گويى مىخواهد خاطرش را آرام سازد و يا از او عذرخواهى كند « 4 » . اما طبرى تفاصيلى را بيان مىدارد كه ما را به تفسير آقاى شعبان مورخ بازمىگرداند كه ذكر آن رفت ، و مسأله را در ناكام ماندن عمار در انجام مأموريت محوله خلاصه مىكند . اما در قرائت آرام و غير سريع در روايت طبرى كه از سيف نقل شده است ( و او يكى از كمدقتترين اخبارىهايى است كه اين مورخ از آنان نقل روايت مىكند ) ، درمىيابيم كه يكى از مهمترين دلايل بركنارى عمار به ستوه آمدن برخى از رهبران كوفى از سياست سختگيرانهء او بوده كه مانع تحقق نفوذ مورد نظر آنها مىشده است . در روايت آمده است كه : « اهل كوفه عليه او برخاستند و شكايتش را نزد خليفه بردند . خليفه وى را احضار كرد تا به كارش رسيدگى شود . » « 5 »
عمار بر پايهء دريافتش از اسلام حكومت مىكرد ، و از آنچه از اصول ، « همراهى » با رسول خدا ( ص ) و همزيستيش با تجربهء پيشتاز اسلام در مدينه آموخته بود و بارزترين عنوانهاى آن عدالت و مساوات بود ، دورى نمىجست . ولى قانع ساختن جامعهاى كه بر تعصبات همچنان گرم قبيلهاى مبتنى بود ، به شخصيتى همچون عمار كه ميراث اصليش در اسلام نهفته است بس دشوار مىنمود . همين مسأله مانع از آن شد تا رهبران
هامش
( 1 ) همان ، ص 102 .
( 2 ) همان ، ص 107 .
( 3 ) ابن سعد ، همان ، ص 256 .
( 4 ) عمر گفت : آيا اقدام ما در بركناريت ، تو را ناخشنود ساخته است ؟ . عمار گفت : اينكه گفتى كار تو مرا ناراحت كرده ، همانا وقتى مرا به اين كار گماردى ناراحتم كرد و هنگامى كه بركنارم ساختى بازهم ناراحتم نمود . همان ، ج 3 ، ص 256 . اين مطلب با همين معنا ولى جملهبندى ديگرى توسط طبرى نقل شده است . طبرى ، همان ، ج 4 ، ص 163 .
( 5 ) همان .