خطاب در امر خلافت وجود دارد و همچنين سياست او در تقويت قدرت خليفه و پايان دادن به مراكز نفوذ كه در راستاى آن با سعد ابن وقاص و خالد بن وليد و . . .
برخورد كرد ، او اصرار داشت كسانى را به رهبرى ايالتهاى تابعه گسيل دارد كه ايشان را « اصحاب محمد ( ص ) » ناميد . با اين هدف كه اين ايالتها را در چارچوب مؤسسه و سازمان خلافت در آورد . بر اين اساس ، معرفى نخبگان اوليه به عنوان « اصحاب محمد ( ص ) » در زمان عمر متداول بوده است ، و نه پس از آن به گونهاى كه هشام جعيط مىگويد : « اصلاحى كه در زمان عمر براى تعيين صحابه به كار مىرفت بر دو كلمهء مهاجرين و انصار تأكيد داشت . در حالى كه در زمان عثمان اصطلاح اصحاب محمد ( ص ) رواج يافت » « 1 » . براى ما مهم است كه بر ارتباط اين صفت با دوران عمر تأكيد كنيم . زيرا خليفهء دوم ، به رغم اينكه بر اساس قاعدهء اولويت قريشى وارد درگيرى سياسى شد و قدرت را به گونهاى در دست گرفت كه تثبيت « پادشاهى » قبيلهاى بود كه بدان تعلق داشت ، ولى سياستش پس از رسيدن به خلافت از اين دامنهء تنگ به چارچوبى گشاده درآمد ؛ كه به صورت اصوليترى طبيعت اسلام و جامعيت آن را بيان مىدارد .
در پرتو اين ، عمر به قاعدهء « سرورى قريشى » كه در زمان خليفهء پيش از او جلوهگر شد ( و به عنوان مثال فرماندهان سپاه اسلام براى فتح بلاد غير مسلمان همگى از قريش بودند ) پايبند نبود . و دستگاه حكومت او در بعد عشيره و قبيله متنوع بود « 2 » ، و به كفايت و پاكيزگى و انضباط اهميت مىداد . علاوه بر آنكه مراقب رفتار عاملان ، قضات و تمامى مأموران خود بود و آنها را مجبور مىكرد تا پس از پايان مأموريت صورت اموال و داراييهاى خود را ارائه كنند « 3 » . البته همهء اعضاى نظام حكومتى خليفه در اين سطح از رهبران نخبه نبودند . كسانى هم در آن حضور داشتند كه اين خصوصيتها هرگز در موردشان صدق نمىكند ؛ مثل معاوية ابو سفيان و مغيرة بن شعبه .
اين مطلب ما را به سمت بررسى دلايل عزل عمار از ولايت كوفه و همچنين سرعت عزل او از اين منصب مىكشاند ؟
هامش
( 1 ) جعيط ، الفتنه ، اشكاليات الدين و السياسة فى الإسلام الأول ، ص 70 .
( 2 ) و اين فلوتن ، تسلط اعراب ، تشيع و حركات مهدويت در دوران خلافت بنى اميه ، ص 89 .
( 3 ) خليفة بن خياط ، تاريخ ، صص 112 - 110 .