است ، و به عنوان خليفه در سايهء اين مفهوم از سياست به حكومت پرداخته است ؟ يعنى خلافت و حكومتدارى او از عقيده جدا نبود ، و در آن تئورى با واقعيت تعارض نداشت . براى او جامعه از اين حالت جدايى نداشت و مجوز برنامهاش برپايى جامعهاى سياسى و يا انديشهگرا با خصوصيت اصولگرايى بود ، همان اصولگرايى كه كوشيد تا بر اساس آن افراد را تربيت كند . همان گونه كه در اين گفته آن را بيان مىفرمايد :
« خدايا تو مىدانى آنچه از ما رفت ، نه به خاطر رغبت در قدرت بود ، و نه از دنياى ناچيز خواستن زيادت . بلكه مىخواستيم نشانههاى اين را به جايى كه بود بنشانيم ، و اصلاح را در شهرهايت ظاهر گردانيم . تا بندگان ستمديدهات را ايمنى فراهم آيد و حدود ضايع ماندهات اجرا گردد . » « 1 »
و او در چنين سخنى محدودهء جامعهاى را ترسيم مىكند كه به تأسيس آن چشم دوخته است . جامعهاى كه در برابر ظلم و انحراف و هر چه كه به پايههاى متكامل اين جامعهء ترسيم شده آسيب رساند ، مصون باشد . جامعهاى كه هدف با وسيله تكميل گردد ، بىآنكه وسيله از اصول خارج شده باشد . حتى اگر به منظور تحقق هدف باشد .
همانطور كه در سخن آن حضرت خطاب به كسانى كه او را در برقرارى مساوات و برابرى در تقسيم بيت المال سرزنش كردند ، آمده است :
« مرا فرمان مىدهيد تا پيروزى را بجويم به ستم كردن دربارهء آن كه والى اويم ؟ به خدا كه ، نپذيرم تا جهان سرآيد ، و ستارهاى در آسمان بىستارهاى برآيد . اگر مال از آن من بود ، همگان را برابر مىداشتم كه چنين تقسيم سزاست تا چه رسد كه مال مال خدا است . بدانيد كه بخشيدن مال به كسى كه مستحق آن نيست ، با تبذير و اسراف يكى است . قدر بخشنده را در دنيا بالا برد و در آخرت فرود آرد ، او را در ديدهء مردمان گرامى كند ، و نزد خدا خوار گرداند . » « 2 »
ولى چنين روشى با موفقيت همراه نبود ، و صرفا به گروه اندكى از نخبگان در كنار على ( ع ) خلاصه مىشد ، كه برخى از آنان در ميان مردم كارآيى نداشتند . در حالى كه
هامش
( 1 ) همان ، خطبهء 131 ، ص 129 .
( 2 ) همان ، خطبهء 126 ، ص 124 .