جنگ با معاويه ، تلاش مأيوسانه با طرفى بود كه چنين مذاكرهاى با آن سود نداشت .
زيرا او از اسلام فاصلهء بسيار گرفته و در نهايت كار به جايى رسيده بود كه فقط خود حكومت ( مثل جريان بصره ) را تهديد نمىكرد ، بلكه اسلام در معرض تهديد قرار داشت . لذا منطق يكسره كردن غائله بر منطق گفتگو غلبه يافت و گفتگو صرفا يك پيام به جبههء شام بود ، نه راهى براى دستيابى به عقل معاويه كه با تمسك به دلايل و پوششهاى ساختگى در برابر حق ايستاده بود . از اين ديدگاه همراهى و توافق با او « كفر » بود ، در حالى كه جنگ براى از ميان برداشتن كفر و باطل به همراه هم بود :
« همانا آماده شدن من براى نبرد با مردم شام ، حالى كه جرير نزد آنهاست ، بستن در آشتى با شام است و بازداشتن شاميان از خير اطاعت امام . اگر راه آن جويند و طريق آشتى پويند . من جرير را گفتهام كه تا چه مدت در شام بمان و اگر بيش از آن بماند فريب خورده است يا نافرمان ، و رأى من اين است كه بردبار باشيم نه شتابان . پس با نرمى و مدارا دست به كار شويد ، و ناخوش نمىدارم كه آمادهء پيكار شويد .
من اين كار را نيك سنجيدم ، و درون و برون آن را ژرف ديدم ، بايد جنگيد يا به كفر گراييد . مردم حاكمى داشتند ، كه بدعتها پديد آورد ، و زبان طعن آنان را دراز كرد ، به دو خرده گرفتند و كينه كشيدند . كار را دگرگون ساختند و پايان آن را ديدند . » « 1 »
و بدين ترتيب تلاش به شكست انجاميد و در سايه عدم وجود يك مرجع مشترك بين دو جريان كه در اساس با هم در تناقض بودند ، گفتگو عقيم ماند . و كفهء جنگ سنگينى گرفت جنگى كه براى امام على ابن أبي طالب ( ع ) با جهاد مقارن بود « 2 » . و به نظر او موجب افراشته شدن كلمهء اسلام مىشد . « 3 » جنگ جمل اين گونه نبود ، آن جنگ به نظر على ( ع ) ضد سركشى و طغيان بود ، نه ضد كفر « 4 » ؛ در حالى كه اين جنگ ( صفين ) انتخابى است كه سازش نمىپذيرد . زيرا انتخاب ديگر به معناى وقوع « كفر » است « 5 » ، و سازش به فتنه مىانجامد « 6 » . اگر ما به سازش بزرگ پيشين بينديشيم متوجه خواهيم شد كه عثمان را به
هامش
( 1 ) نهج البلاغه ، خطبهء 43 ، ص 40 .
( 2 ) همان ، ص 210 .
( 3 ) همان ، خطبهء 110 ، ص 107 .
( 4 ) ابن عبد ربه ، العقد الفريد ، ج 5 ، ص 74 .
( 5 ) ابن عساكر ، همان ، ج 1 ، ص 90 .
( 6 ) همان ، ص 95 .