دست دادن فرصتهايى كه به نظر اين افراد ، نيازمند نرمش در برخورد و به كارگيرى زيركى بيشتر براى رسيدن به هدف بود ، مىكردند .
واقعيت اين است كه اگر كسى حوادث آن مرحله را با دقت مطالعه كند ، به خوبى درمىيابد كه براى خروج از آن محنت راهى جز پرداخت بهايى گزاف وجود نداشت .
سادگى است كه تصور شود شايد با به كار بردن اندكى سياست ، روند حوادث به سود على ( ع ) تغيير مىكرد . زيرا وقتى در « مدينه » بيعت انجام گرفت ، عملا « حكومت » تقسيم شده بود . در حالى كه عناصر تشكيل دهندهء آن تقريبا به طور كامل در شام وجود داشت ؛ اعم از سپاه ، نظام ادارى ، خودكفايى اقتصادى و وجود قبيلهها و ديگر عوامل مؤثر كه معاويه از زمان خليفهء سابق و شايد اسبق به بهانهء دفاع از مرزهاى شام در برابر خطر بيزانس ، گامهاى بلندى در بناى آنها برداشته بود ؛ در همين زمان على ( ع ) زمام حكومتى از هم گسيخته را در دست گرفت ، كه از سپاه و اموال بهرهاى نداشت . علاوه بر اينكه طرفدارى از او نيز در ابتدا فقط به گروه انصار در مدينه خلاصه مىشد . او مىبايد « كشور » تقسيم شده را از نو بسازد . مسألهاى كه مجبورش كرد تا از حجاز خارج شود ؛ نه براى مقابله با حركت بصره ، بلكه به دو دليل : نخست ، اجتناب از تثبيت تقسيم كشور كه با برپايى حكومت معاويه در شام عملا چنين شده بود ، و دوم : تأمين كانونى متناسب با جامعهء الگو ، كه از خلال آن بتواند با چالشهاى اين مرحله مقابله كند .
به رغم پيچيدگى و ابهامات شرايط ، تصور على ( ع ) در مورد اوضاع روشن بود و پيرو اصول بودن از اهميت گفتگو در شيوهء او نمىكاست . گرچه عملى كردن آن گاهى دشوار مىگرديد ، زيرا معمولا شرايط آن را تحميل مىكرد . همانطور كه در مذاكرهء پيش از جنگ جمل اتفاق افتاد . راهى كه او انتخاب كرد ، جنگى بود كه شديدا از آن اكراه داشت . او با مردمى روبهرو شد كه اين جنگ را با هدف هواى نفس خود به وجود آوردند ؛ و در نهايت مجبور شد براى مقابله با اين حالت حكمى را وضع كند كه به مجاز بودن جنگ با اهل قبله ( مسلمانان ) شناخته شد « 1 » . امّا گفتگوى پيش از
هامش
( 1 ) يعقوبى ، تاريخ ، ج 2 ، ص 183 .