عقيدهء اين دو مورخ بازهم رفتار قبيلهء تميم به هيچ وجه با افكار مترقى كه از عقل « متمدنانه » برمىخيزد منطبق نيست . جعيط فورا به نفى اين اتهام پرداخته ، چنين مىگويد :
« حركت خوارج تمايل داشت كه چارچوب قبيلهاى و حتى عربى را در دورهء دوم بشكند تا خود را دعوتى به سوى فرد مطرح كند ، بمانند رهنمون فرد به يك حقيقت دينى كه روابط خونى - ارتباط خويشاوندى - را از بين مىبرد . » « 1 »
شايد چنين تصورى در مورد مضمون حركت خوارج با نمايى از حقيقت همراه باشد ؛ ولى نه عقل رهبرانشان براى طرح چنين انديشههايى مهيا بود ، و نه جامعهاى كه از آن برمىخاستند . اگر هم اين نكته درست باشد كه به صورت يك انديشهء سياسى پيشرفته - به ويژه در آن دوران اوليه - تبلور يافت ، ولى آيا مىتوان اين گروه را كه از قبايل كوفه و بصره « 2 » تشكيل شده بودند ، از رويدادهاى مهمّى كه از دههء سوم قرن اول هجرى آغاز شد و اين دو شهر بزرگ شاهد آن بودند ، جدا كرد ؟ يعنى از زمانى كه اين قبيلهها و يا بعضى از آنها تمرد بر خلافت را آغاز كرده و خواستار - و لو غير مستقيم - حقوقى شدند . كه احساس مىكردند از سوى واليان نقض شده است آيا حركت ابو ذر غفارى بر اين دو شهر كه در همان زمان شاهد دعوتهاى اصلاحى بودند ، تأثير نداشت . البته اين دو شهر از وجود افراد مخالف با خلافت عثمان تهى نبود ( حركت حكيم بن جبله در بصره و اشتر نخعى در كوفه در سال 33 هجرى ) « 3 » .
شايد به ويژه در جنبش اشتر نخعى چيزى وجود داشت كه از بذر « انقلابى » حكايت مىكرد كه سيطرهء قريش را هدف گرفته بود . سيطرهاى كه قبايل به تدريج از آن خسته شده بودند ؛ وقوع يك درگيرى كه طى آن والى شام در برابر هفت نفر از رؤساى قبايل كوفه از مشروعيت حكومت قريش دفاع كرد ، تصادفى نيست . به گفتهء او خداوند قريش را در جاهليت و اسلام گرامى داشت « 4 » .
همچنين تصادفى نيست كه دو فرد مورد اشاره از مخالفان عثمان - مالك اشتر و
هامش
( 1 ) جعيط ، همان ، ص 227 .
( 2 ) طبرى ، همان ، صص 76 - 75 .
( 3 ) همان ، ج 4 ، صص 326 - 318 .
( 4 ) همان ، ص 319 .