نيز حضور داشتند . پس فشار بول مرا در تنگنا قرار داد كه نمىدانستم چه كنم ، پس رو به سليمان بن الأصم كردم و اين موضوع را به اطلاع او رساندم . گفت : من نيز به همان چيزى كه گفتى دچار هستم . گويد : در اين حال بودم كه امير المؤمنين به من نگاه كرد و گفت : اى اصمعى ! گفتم : بله ، يا امير المؤمنين . رشيد گفت : آيا تو ادرار دارى ؟ گفتم : آرى . گفت : اى مرد ، همراه او برو تا قضاى حاجت كند . رفتم و برگشتم . هنگامى كه مرا ديد گفت : اى اصمعى ، شعرى در اين مورد بياور كه در معناى آن بنگرم . من نيز چنين خواندم :
فلا غرو الّا جارتى و سؤالها * الا هل لنا اهل سئلت كذلكا
[ چيزى شگفتتر از همنشين من و سؤالش نيست ؛ آيا ما شايستگى داريم كه از او اينگونه سوال كنيم ؟ ] .
او به فكر رفت و مىخواست چيزى بگويد . گفتم : اى امير المؤمنين ، گويا منظور شما انجام شده است . گفت : از كجا فهميدى ؟ گفتم : چشمانت را ديدم كه مىچرخيدند ، آنگاه ايستادند . اين امر به روشنى نشان مىدهد كه به منظورت رسيدهاى . خليفه خنديد به قدرى كه دندانهايش نمايان شد و گفت : چنين است . گفتم : به خدا سوگند ، اى امير المؤمنين به منظور رسيدهاى و مرحبا بر شما .
گويد : از اينكه وى به منظورش رسيده بود ، خوشحال شدم . او نيز مرا به پاداشى مفتخر ساخت و سپس گفت : برخيز تا به هلال ماه رمضان نگاه كنيم . دست مرا گرفت و از پلّهها بالا رفت . من بر او تكيه داده بودم . خادم او به من گفت : آيا بر امير المؤمنين تكيه مىدهى ؟ گفتم : خير ، باهم بالا رفتيم و ماه را ديديم .
24 . خطبهء منصور بعد از بيعت با او براى خلافت
زبير برايم از مبارك طبرى نقل كرد و گفت : از ابو عبيد شنيدم كه مىگفت :
هنگامى كه ابا جعفر منصور به خلافت رسيد ، خاندان و تعدادى از فرماندهان براى عرض تبريك و تهنيت بر او وارد شدند . او خدا را حمد و ثنا كرد و گفت : به خدا ، من
هامش
- عزل كرد و به ولايت مدينه گمارد و همراه امور قضا ، امور جنگ را هم به او سپرد . وى در 200 ق در بغداد درگذشت . ( المعارف ، 516 ؛ اخبار القضاة ، 243 / 1 )