26 . گفتوگوى خالد بن عبد الله قسرى و اعرابى
زبير از محمد بن سلّام براى من روايت كرد كه مردى از قريش گفت :
خالد بن عبد الله قسرى « 1 » هنگامى كه امير عراق بود ، براى شكار بيرون رفت و از يارانش جدا شد . در اين هنگام به يك اعرابى برخورد كرد كه با چارپايى به او نزديك شد در حالىكه زنى نيز همراهش بود . خالد به او گفت : اى مرد ، تو كيستى ؟ بايد از قبيلهء مضر باشى ؛ از كدام يك آنهايى ؟ گفت : از كسانى كه بر روى اسب ، بسيار نيزه مىاندازند و هنگام پيادهشدن با دشمن در مىآويزند . خالد گفت : پس بايد تو نيز از قبيلهء عامر باشى ؛ از كدام يك هستى ؟ گفت : از خونخواهان و حفظكنندگان حق همسايه . خالد گفت : پس تو از قبيلهء كلاب هستى ؛ از كدام يك آنهايى ؟ گفت : از خاندان بزرگى و رياست هستم . گفت :
پس تو از خاندان جعفر هستى ؛ از كدام يك آنهايى ؟ گفت : از ماه و خورشيد آنها و از شيرصفتان و پنجهشيران ، خالد گفت : پس از قبيلهء احوص « 2 » هستى ؛ در اين منطقه چه مىكنى ؟ گفت : دو سال پىدرپى است كه عطا و بخشش نگرفتهايم . خالد گفت : قصد چه كسى را دارى ؟ گفت : امير شما كه ولايتش مستحكمتر و قدرتش افزونتر باد . خالد گفت :
از او چه مىخواهيد ؟ گفت : درهمهاى فراوان در حدّ بزرگوارى آباء و اجدادش . خالد گفت : او شما را نمىپذيرد مگر اينكه برايش شعرى بسرايى . مرد به همسرش گفت :
بخوان . همسرش گفت : چه بسيارند افرادى كه امروز مدح لئيمان را مىكنند ، محققا مدح لئيمان خوارى است .
مرد گفت : باز هم بگو . زن گفت :
اليك ابن عبد الله بالحمد ارقلت * بنا البيد عيس كالقسى سواهم
عليها كرام من ذؤابة عامر * اضرّ بهم جدب السنين العوارم
يردن امرءا يعطى على الحمد ماله * و هانت عليه فى الثناء الدراهم
فان تعط ما نهوى فهذا ثناؤنا * و ان تكن الاخرى فما لام لائم
هامش
( 1 ) . اين خبر به روايت مقاربة در العفو و الاعتذار 1 / 245 آمده است . خالد القسرى نيز در 105 ق از طرف هشام بن عبد الملك والى اين منطقه شد .
( 2 ) . بنى احوص بن جعفر بن كلاب بن ربيعة بن عامر بن صعصعة . ( جمهرة أنساب العرب 261 )