شيبانى بسيار گفتند . حارث ، زنى از قبيلهء كنده را به نام عصام نزد او فرستاد . به او گفت : او را ملاقات كن و مرا از زيبايى او آگاه كن . زن گويد : آمدم و زنى را ديدم كه مانند گاو وحشى بود . اطراف او دخترانى مانند آهوان نشسته بودند . او را آگاه كردم كه براى چه منظورى آمدهام . او دخترش را فراخواند و گفت : دخترم ، خالهات آمده تا بعضى از خصوصيات تو را بداند . چيزى از صفاتت را پنهان نكن . اگر از تو خواست با او سخن بگو . به او اجازه دادند تا وارد شود . وقتى او را ديد ، دانست كه بهترين مردم از نظر صورت و بدن است . بعد خارج شد و نزد حارث آمد . حارث گفت : به نظرت چگونه بود ؟ گفت : خداوند ، امير را به سلامت دارد . سخن راستى مىگويم و تو را از روى صداقت با خبر مىكنم . صورتى ديدم مانند آينه صيقلى كه تو را مىآرايد ، ابروانى كه گويى با مداد مشكى آن را بر بالاى چشمانى مانند چشمان آهو ، نقاشى كردهاند و نمىتوان خوبى و زيبايى آن را وصف كرد . اين ابروان با مژههايى كه زير آن قرار دارد ، آراسته و تزئين شده است . در بين آنها يك بينى كه همانند شمشير صيقلى بود ، نه بسيار كشيده و نه بسيار كوتاه . گونههايى مانند ارغوان با گلهاى قرمز در ميان سفيدى كامل مانند مرواريد داشت . در آن صورت زيبا ، دهانى بود با لبخندى بسيار دلنشين ، دندانهايى بغايت سفيد و تيز مانند مرواريد . با اين دهان در نهايت فصاحت و بلاغت سخن مىگفت . اين سر ، بر گردنى كمگوشت و بالا سينهاى بلورين قرار يافته بود . در ميان اين سينه دو پستان ، چون انار ، كه لباس از روى آنها كنار رفته بود و گردنبندى زيبا بر ميان آنها آويخته بود . در زير آن شكمى قرار داشت كه چون پردهاى زيبا چينخوردگىهاى پلهپله را پوشانده بود كه اين چينخوردگىها با روغن عاج چرب شده بود و به كمرى باريك ختم مىشد كه زير آن كپلهايى بود كه وقتى مىايستاد ، گشاد و وقتى مىنشست ، جمع مىشد و زير آن دو ران متصل به هم با ساقهايى سفيد كه همهء اين بدن را - فتبارك الله - اين دو پا با كوچكى خود آن را حمل مىكرد ، اما جز آنچه گفتم را براى هنگام مشاهده تو رها مىكنم .
راوى گويد : حارث كسى را فرستاد و او را به زوجيّت خود در آورد و او مادر فرزندانش شد . گفتهء زبير پايان يافت .
الأخبار الموفقيات ( فارسى ) — صفحة 579
مساهمون: زبير بن بكار
ص٥٧٩