428 . حزين شاعر و ابن عبد الملك مروان
زبير بن به كار در الموّفقيات « 1 » از مصعب بن عبد الله روايت كرد كه :
عبد الله بن عبد الملك بن مروان حج به جا آورد . پدرش به او گفت : شاعرى به نام حزين « 2 » در مدينه نزد تو خواهد آمد . او فصيح است . مبادا او را ناديده انگارى ، او را راضى كن . هنگامى كه حزين وارد مدينه شد ، بر پسر عبد الملك وارد گشت . چون جمال و زيبايى عبد الله فرزند عبد الملك را ديد ، در حالىكه در دستش چوب خيزران بود ، مدتى ساكت ايستاد . عبد الله به او فرصت داد تا حدى كه فهميد او آرامش يافته است .
بعد به او گفت : سلام بر تو ، اوّلا خداوند تو را مشمول رحمت قرار دهد . خزين پاسخ گفت : عليكم السلام بر امير ، خداوند تو را سلامت بدارد . من تو را در شعرم مدح كردم .
اما هنگامى كه بر تو وارد شدم و جمالت را ديدم ، آنچه را گفته بودم فراموش كردم . اما اكنون فى البداهه اين دو بيت را سرودهام . گفت : كدام دو بيت ؟ آن را بخوان . بعد اين دو بيت را خواند :
فى كفه خيزران ريحها عبق * من كف أروع فى عرينه شمم
يغضى حياء و يغضى من مهابته * فلا يكلّم إلّا حين يبتسم
[ در دست او خيزران خوشبو است ، در دست كسى كه و الا است و در بينيش نشانههاى بلندى مقام و اصالت خانوادگى وجود دارد . به خاطر حيايى كه دارد چشم به پايين مىدوزد و از شدّت هيبت و شكوهش ديگران به پايين نگاه مىكنند و صحبت نمىكند مگر زمانى كه لبخند مىزند ] .
429 . ابن ميّاده و ام جحدر
زبير بن به كار در الموفقيات « 3 » گفت كه موسى بن زهير بن منظور فزارى گفت « 4 » :
هامش
( 1 ) . شرح شواهد مغنى ، ص 734 .
( 2 ) . نام او عمر و بن عبيد بن وهب بن مالك از شعراى حجازى عصر اموى است كه به ابا الحكم مكنى بود . ( شرح شواهد المغنى ، ص 735 )
( 3 ) . شرح شواهد المغنى ، ص 876 .
( 4 ) . الأغانى ، 2 / 270 .