عرضه كرد و همه از انجام آن امتناع كردند مگر عيينه . او به پدرش گفت : اى پدر ، آيا در اين كارى كه مرا به انجام آن امر مىكنى ، برايت آسايش و راحتى است ؟ آيا تو از من مىخواهى خواستهات را اجابت كنم ؟ پدرش گفت : بله . گفت : به من بگو چگونه اين خواستهات را انجام دهم ؟ گفت : پسرم ، شمشيرت را بينداز . مىخواستم شما را بيازمايم كه كدام يك از شما در زمان زنده بودن من ، مرا بيشتر اطاعت مىكنيد كه او بعد از مرگ نيز مرا بيشتر اطاعت خواهد كرد . تو بعد از من سرپرست ديگر فرزندان هستى و رياست قبيله با تو است . بنى بدر را جمع كرد و آنان را از اين موضوع با خبر ساخت . عيينه بعد از پدرش به رياست قبيله رسيد و كرز بن جابر را ( به ازاى مرگ پدر ) به قتل رساند .
418 . داستان ابن عارض
زبير در الموفقيات « 1 » از علقمة بن حرّ سلمى روايت كرد :
من نزد معاويه رفتم و ابن وثيمه نضرى و ابن عارض جشمى را نزد او ديدم .
ابن عارض داستانى براى او روايت كرد و گفت : من همراه پدرم بودم قبل از اينكه او فوت كند . در بين راه مردى تنومند را ديديم كه نام دختر پدر مرا كه عاشقش بود ، فرياد مىزد .
ما از كنار او گذشتيم تا اينكه به دريد بن صمة رسيديم . او ديوانه بود و عريان راه مىرفت در حالىكه بين پايش غدّهاى بود . سرش را بلند كرد و آن مرد تنومند را ديد و گفت :
كأنها رأس حضن * فى يوم غيم و دخن
كالخشف هذا المحتضن * أحسن من شىء حسن
[ او در روز نبرد كه ابرى و دودآلود است همچون سر كودك نوزادى است . اين نوزاد همچون بچهآهويى زيباست و از هر چيز زيبا و خوب بهتر و زيباتر است ] .
سپس ايستاد و آنگاه افتاد و گفت :
لأنهضن فى مثل زمانى الأول * محدب الساق شديد الأسفل
يا أولى يا أولى يا أولى
هامش
( 1 ) . الاصابة 3 / 84 .