بن محمد بن عبد الله بن ثوبان ، از محرز بن جعفر غلام ابو هريره ، از پدرش روايت كرده است :
عمر بن خطاب ، ابو موسى را از ولايت بصره عزل كرد و نصف اموال قدامة بن مظعون و ابا هريره و حارث بن وهب و يكى از بنى ليث بن بكر را مصادره كرد . « 1 » اين ماجرا را ( عمر ) براى حارث روايت كرد و آنگاه به او گفت : چگونه اين ماده شتر را به صد دينار خريدى ؟ گفت : نفقهاى را كه داشتم جدا كردم و با آن اين شتر را خريدم . او گفت : به خدا سوگند ، ما تو را براى تجارت با اموال مسلمانان نفرستادهايم . بعد فرمان داد آن شتر را ببرند . حارث گفت : به خدا سوگند ، از اين به بعد براى تو كارى انجام نمىدهم . عمر گفت : خود را عوض كن تا تو را به كارى بگمارم .
413 . از اخبار عمر بن خطاب در عصر جاهليت
زبير بن به كار در الموفقيات « 2 » از مدائنى ، از هشام بن كلبى ، از پدرش نقل كرد و گفت :
عمر در زمان جاهليت با گروهى از قريش براى تجارت خارج شد . هنگامى كه به فلسطين رسيدند ، به آنان گفته شد : زنباع بن روح بن سلامة جذامى ، از كسانى كه به نزد حارث بن ابو شمّر مىروند ، يك دهم باج مىگيرد . عمر گفت : ما تمام اموالمان را در قبال طلا فروختيم و آن را در شكم شتر پنهان كرديم تا وقتى كه از آنان گذشتيم ، شتر را پى كنيم و طلاها را سالم به دست آوريم . هنگامى كه به زنباع رسيديم ، دستور داد ما را تفتيش كنند . آنان ما را تفتيش كردند ، اما چيزى نيافتند مگر چيزهايى بىارزش . زنباع گفت : شترانشان را بگرديد . يكى از شتران از برابر آنان گذشت . گفت : اين شتر را پى كنيد . عمر گويد ، گفتم : براى چه ؟ گفت : اگر در شكمش طلا نبود ، همهء شتران مال تو باشد . زنباغ دستور داد شكم شتر را باز كردند ؛ طلاها ريخت . عمر گويد : يكدهم آن
هامش
( 1 ) . خليفهء دوم وقتى حاكمى را به مكانى ولايت مىداد ، ابتداى كار ، اموالش را محاسبه و ثبت مىكرد و زمانى كه او را عزل مىكرد باز اموال وى را محاسبه مىكرد . اگر در آن اموال تفاوت بسيار فاحشى ديده مىشد ، نيمى از آن را مصادره كرده ، به بيت المال مىسپرد و نيمى ديگر را براى او باقى مىگذاشت . در اصطلاح به اين كار مشاطره گويند . - م
( 2 ) . الاصابة 1 / 533 .