قضاوت من توانگرى ؟ گفت : من از او ( خداوند ) مزد و اجرت كسى چون تو را مىگيرم ، اما تو بايد خيرخواه مسلمين باشى .
شريح گويد : به خدا قسم من خجالتزده شدم . آنگاه گفتم : آيا ازدواج كردهاى ؟ گفت :
مىخواهم ازدواج كنم .
12 . قاضى شريح و ازدواج او
شريح گويد :
من روزى پس از جلسهء قضاوتم به در خانهء حدير التميميه رفتم . در زدم ، يكى از كنيزان او بيرون آمد . او از پشت در با من سخن گفت و پرسيد : تو كيستى ؟ گفتم : من شريح هستم . گفت : قاضى ؟ گفتم : بله . گفت : خداوند تو را حفظ كند اى ابا اميه ، كارت چيست ؟
گفتم : با فلانى كار دارم ، يعنى مادرت . گفت : او نيست . من به جاى او در منزل هستم .
گفتم : آمدهام فلان دخترش را خواستگارى كنم . شرم كرد و خودش را از من پنهان ساخت . « 1 »
نزد مادر و خانوادهاش فرستادم و آن دختر را به ازدواج خود درآوردم و مالى به او دادم و مدتى با آنها صحبت كردم . گفتم : شما را قسم مىدهم كه هرگز نزد كسى جز من نبوده باشد . آنان گفتند : خداوند ما را ببخشايد ، آيا ما او را براى تو به دنيا آوردهايم ؟ گفتم :
اگرچه او را نديدهام ، ولى پذيرفتهام . او را برايم آماده كنيد و شبى به نزد من بفرستيد . او به همراه زنانى آمد . هنگامى كه به در خانه ايستاد ، سلام كرد . آن زنان او را رها كردند و از او جدا شدند . آنگاه به داخل خانه آمد . به سويش رفتم و به او گفتم : اى زن ، سنت اين است كه وقتى زن بر همسرش وارد مىشود ، همسر به نماز بايستد و زن نيز پشت سرش نماز اقامه كند و از خداوند بخواهند آن شب را نيكو گرداند و از شر و بدى آن به او پناه ببرند . گفت : براى نماز آماده هستم . او پشت سر من نماز گزارد . هنگامى كه نماز پايان پذيرفت ، او بر رختخواب نشست . پيشانى او را گرفتم و دعا خواندم و بر دست او كشيدم .
هامش
( 1 ) . قصهء ازدواج شريح در الأغانى 16 / 37 به روايت شعبى آمده است . نام همسرش زينب بنت حدير التميميّه بود .